لعل بدخشان

لعل بدخشان- نویسنده نادر موسوی- دوم اردیبهشت1401

از پل می آمدم پایین که دیدم مرد جوانی دارد کمک می کند تا دخترک کیفش را به پشتش بیندازد. از لباس های خانگی دخترک فهمیدم از شاگردان مدرسه است. نزدیک تر رفتم. دخترک تا مرا دید لبخند زد و گفت سلام آقا مدیر و به برادرش که با کمی تعجب نگاه می کرد گفت مدیرمان است. دو تای دیگرشان هم با دیدنم لبخندزنان نزدیک شدند. چند قدمی باهم رفتیم. از دخترک پرسیدم نامت چیست؟ گفت محبوبه. نام خواهرش محجوبه و نام برادرش مسعود بود.

گفتم از کجا هستید؟ گفت از بدخشان. گفت شش، هفت ماهی می شود آمده ایم‌ ایران. تا کلاس سوم در بدخشان درس خوانده بود. طالبان که عمویش را می برد پدر هم که ارتشی بوده شبانه دار و ندارش را رها کرده با چهار فرزندش می آید به سوی ایران. خودش کلاس دوم و خواهر و برادرش کلاس اول بودند. وقتی از خانه شان در بدخشان پرسیدم چشمان زیبا و عسلی اش پر اشک شد و گفت خبر ندارم. شب از خانه مان بر آمدیم و دیگه نمی دانم چی شد، می‌گویند طالبان خانه کسانی که در ارتش بوده را گرفته.

گفتم ایران را دوست داری؟ گفت: آره. اینجا آرامی است و دخترها می توانند مکتب بروند. من دوست دارم درس بخوانم. ایستادم تا بروند. سه تایی دست همديگر را گرفته و شادی کنان دویدند سوی مدرسه. من هم‌ آمدم. بچه های اولی و مهد کودک همگی سر کلاس رفته بودند. محبوبه روی حیاط نشسته بود و با دوستش داشت چندتا کتاب داستان را با شور و شوق ورق می زدند. کمی عکس و فیلم گرفتم. آموزگار کلاس اول داشت درس حلزون را می داد، صدای یکی از دخترها بلند شد که می گفت ما نباید حلزون را بخوریم، بد مزه است… خنده ام گرفت و از کلاس شان دور شدم اما همچنان داشتم به محبوبه و محجوبه و دیگر لعل های بدخشان فکر می کردم که با آمدن طالبان پشت درهای مدرسه مانده اند و چشمان عسلی شان پر از آه و اشک و حسرت درس خواندن است.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students