سایه

 

سایه- نویسنده نادر موسوی- 16 بهمن ماه 1397

در آغاز روز داشتم می رفتم مدرسه. هوا پاک بود و خورشید زیبا و روشن می تابید. از پل که گذ‌شتم چشمم به سایه ام افتاد. ایستادم و کمی نگاه کردم. موهایم در سایه هم به هم ریخته و ژولی پولی دیده می شد. نوبت آرایشگاهم رسیده است اما هنوز وقت نکرده ام بروم. گوشی ام را در آورده و چندتا نگاره گرفتم. یاد کودکی هایم افتادم و زمانی که گاوچرانی می کردم. روزهای گرم تابستان و بی قراری ام برای بردن گاوها به چرا. چند بار سایه ام را اندازه می گرفتم تا هنگامی که سایه ام کمی بلندتر شده و به سه، چهار گام می رسید. برای اندازه گیری هم کلوخی را نشانی کرده و یا روی زمین با چوب گاوچرانی ام خط کشیده و پس می رفتم تا سایه ی کله ام با خط برابر شود.

از همان جا گام می زدم تا ببینم چند گام شده است، اگر بیشتر از سه گام و نزدیک چهار گام شده بود خوشحال می شدم که زمان بردن گاوهاست به سرِ زمین است. تکه ای نان و پَتَک آبم – که برای خنک شدن می گذاشتم درون حوض- را برداشته و دروازه گاش را باز می کردم و گاوها را که با چشمان نیمه خواب در حال نشخوار بودند بیدار کرده و می دواندم سوی زمین ها. می دانستم که دوستانم کاظم و نظرمحمد و میراحمد و باتور بچه ی عرب گاوچران یعقوب بای و آقا شیرین و امیر بودَنَه و همینطور پادوان گله ی گاوهای حاجی غلامحسین- قریه دار قشلاق- هم از راه می رسد.

هنگام غروب هم و پیش از تاریک شدن هوا هنگامی که سایه هایمان چندین برابر قدمان می شد گاوها را جمع کرده و سوی خانه روان می شدیم. تا رسیدن به روستا هم همیشه خرپَیگاه می گذاشتیم کاری که بسیار دوست داشتم و از لذت بخش ترین قسمت های کار گاوچرانی بود.

دیروز که یک لحظه به سایه ام نگاه کردم یاد سایه بازی های کودکی ام افتادم و گاوچرانی و خرسواری های هیجان انگیزم و دوستان و هم بازی هایی که جنگ همه را پراکنده کرد. من آمدم ایران و رفتم بندرعباس. بعدها شنیدم که نظرمحمد در جوانی گلوله خورده و کشته شده و باتور و خانواده و خواهر کوچک و زیبایش گلشاه که از همان کودکی خالکوبی زیبایی به پیشانی داشت را اهالی روستا کشته اند و حاجی غلام حسین هم در وسط بازار با تفنگچه کشته شده است و… شاید من هم اگر نیامده بودم ایران سرنوشتی بهتر از آنها نمی یافتم.

پ. ن:
پَتَک آب: قمقمه آب که در روستا با پارچه کهنه پوش می شد تا خیس و خنک بماند.
بودَنَه: بلدرچين، امیر بودنه: چون یکبار سر یک بودنه جنگ کرده بود بچه ها نامش را امیر بودنه گذاشته بودند.
خرپَیگاه: مسابقه خرسواری
قریه دار: کدخدا

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط