مرد یخ زده

 

مرد یخ زده (مجموعه داستان) ببرک ارغند- چاپ اول بهار 1399

 

 

بخشی از کتاب را می خوانید:

وقتي كه از پل بـاغ عمـومي عبـور كردنـد، احمـد توقـف نمـوده و گفت: « بچه ها، مثلي كه ناوقت شده، به خانه هايتان رسيده نميتانين».

جمشيد گفت: «… مـه مـي تـانم. خـاني مـه نزديـك اس، امـا وحيـد نميتانه… او…»
وحيد با طمطراق حرفش را قطع كرد: «ني، مه مـي تـانم. مـه اسـتوار استم. شما فكرميكنين كه مه نشئه استم »!
احمد امر كرد: «هيچكس هيچ جايي رفته نميتانه. همهگي خاني ما ميريم… فاميده شد؟…. خاني ما »!
و با گردن افراشته پيشاپيش ديگران به راه افتاد .

مجموعه داستان

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

Afghanistan literature day