یک کم چهل!

نادر موسوی

 
یک کم چهل!- نویسنده نادر موسوی

1399-6-1

دوران دبیرستان یکی از دوستانم پرسید: نادر چرا شماها به جای چهارصد می گویید: پانصد صد کم، یا به جای گفتن نهصد، می گویید: صد کم هزار؟
یادم نمی آید در پاسخ چی گفتم اما امروز که گلهای شانس را شمردم اول دیدم چهل تا شد، دوباره شمردم 37 تا شد، ناچار دو سه بار با دقت شمردم آخرش شد 39 تا گل. وقتی می خواستم بنویسم سی و نه یاد آن حرف دوستم افتادم و به جایش نوشتم یک کم چهل!
نمی دانم ریشه ی این گونه شماره گفتن در چیست؟ شاید در همان تفکری باشد که هرچیز و هرکسی را در آن سرزمین با منتسبین اش می شناسند و خیلی کم چیزی یا کسی را با هویت و نام خودش می شناسند از مادر اولادها و منزل و مامان فلانی به جای همسر گرفته تا صفت هایی که آدم‌ها را با آن بیشتر می شناسند تا نام و مشخصات اصلی خودش.
-یکی از بوهایی که بسیار دوست دارم همین بوی برگ کاج و دانه ی کاج است. هر بار هم که از کنار این درخت بگذرم یک دانه از میوه هایش را کنده و در دستم له می کنم و تا جایی که می شود آن را بو کرده می روم. بویی که احساس بسیار خوبی به من می دهند.
– یک بوته هایی در باغمان می رویید که میوه ای شبیه این می داد، هم سیاه رنگ بود و هم زردرنگ. ما بهش می گفتم “انگورک خدا” و یکی از خوراکی های اصلی ام بود وقتی گاوهایمان را می بردم به چراندن. امروز در کنار درخت کاج چشمم به این انگورک افتاد که خیلی شبیه انگورک خدا بودند.
-گام نخست پرونده ی آلما(آسترید لیندگرن) خوشبختانه به پایان رسید و ارسال شد. گام دوم آن که سایت و مخلفات آن است را امروز آغاز می کنیم. سپاسگزارم از همه ی دوستان ارجمندی که در این پرونده با جان و دل یار و همراه بودند.
جانتان جور و دلتان شاد و خانه تان آباد جانان و جانکان.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

جایزه IREAD
iBbY-iRead
farhang school