یادگارها

یادگارها- کتابخانه دبستان-12-4-1396

یادگارها

دیروز رفتم کتابخانه که دیدم بانو عطایی همکار بسیار خوب دبستان برگه های امسال و سالهای گذشته را چیده اند روی میز بزرگ و دارند دسته بندی و مرتب می کنند. برگه های آمد و رفت همکاران و بچه ها، نامه ها، داستان ها و… که در درازای این سه چهار سال نوشته شده و روی هم مانده اند. برگه هایی که یادگارها و دستنوشته های دانش آموزان و همکاران اند و هر برگه ای خواندنی و یادآور خاطره ای از تلاش و کوشش گروهی با سوادی کودکان. قرار است این برگه ها پس از دسته بندی، اسکن و کامپیوتری و در پایان صحافی شده و به شکل کتاب در آمده و به یادگار بمانند.
بهترین برگه ها، برگه ی داستان های همکاران از روز های کاری شان است که هفته ای یک داستان و خاطره از کارشان را می نوشتند و پس از آن برگه ی ثبت ساعت آمد و رفت روزانه که مجموعه ای از نوشته های زیبای همکاران است و خواندنی و خاطره انگیز و دیگر نامه هایی که بچه ها برای آموزگار و همکلاسی های شان نوشته اند.
از همه ی این روزها همین برگه ها و نوشته ها و خاطره ها می مانند و دیگر هرچی هست گم خواهد شد زیر گرد و غبار گذشت روزگار.😢
به شوخی به همکارانی که گاهی می پرسند این برگه ها و پارچه ها را چی می کنید، می گویم؛ سفارش کرده ام پس از مرگم مرا در پارچه هایی که بچه ها رویش یادگاری نوشته و با رنگ چاپ پنجه دست خود را زده اند بپیچانند که بسیار کارآمد تر از خلعت های امروزین است و دیواره ی قبرم را هم به جای خشت از همین دفترها بچینند که در آن صورت نکیر و منکری جرات می کنند سراغم بیایند و در حساب و کتاب هم شاید زیاد سخت نگیرند😇، چون آموزگاران در جهان سوم – بدتر از گونه ی افغانی و مهاجرش- به اندازه ی کافی رنج و سختی می کشند و گمان نکنم دیگر نیازی به پاس کردن دوباره ی جهنم داشته باشند!😇😄😰

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط