کلاغی در میان کبوترها!

نمایشگاه کتاب یار مهربان- تهران-91/12/18
یک تئوری دارم که هیچوقت در طول انجام کاری به خودم «نه» نمیگویم. اگر هم قرار است «نه» بشنوم میگذارم آن «نه» را دیگران بگویند. چون لااقل زیر لحاف خودم را سرزنش نمی کنم که شاید اگر میرفتم و تلاش می کردم می شد! دیرور شنیدم که دهمین دوره نمایشگاه کتاب یاد یارمهربان یک هفته است که شروع شده و جمعه(امروز) هم به پایان می رسد. در این نمایشگاه که هرساله به همت شهرداری تهران برگزار می شود اکثریت ناشران کودکان و نوجوانان شرکت کرده و به کتابخانه های مدارس شهر تهران کتاب هدیه داده می شود. چند سال است که مدرسه ما هم همراه دیگر مدارس تهران در لیست نمایشگاه قرار گرفته و کتاب دریافت می کنیم. سالهای قبل دعوت نامه ی مکتب ما به آموزش و پرورش منطقه می آمد اما امسال نمی دانم که آمده بود یا نه اگر هم آمده بود دیگر به خاطر تعطیلی ادارت در پنجشنبه، نوشداروی بعد از مرگ بود! با ناامیدی مهرهای مدرسه برداشته و رفتم نمایشگاه که خوشبختانه وقتی مسوول مربوطه اسم مکتب را چک کرد در سیستم بود. فرمهای مربوطه را تکمیل کرده و کارتهای خرید را گرفتم برای سه مقطع ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان. بعد از گرفتن کارت خرید گفتم خدا را شکر – از پدر بزرگم یک نصیحت را به یاد دارم که گفته بود تا لقمه از گلویت پایین نرفته نگو خدا را شکر! – و به همکاری که خبرم کرده بود زنگ زده تشکر کردم. تا حدود ساعت پنج عصر طول کشید تا کتابها را انتخاب کنم. تنوع کتابها بسیار زیاد بود و انتخاب کتاب بسیار سخت. مخصوصاً که باید برای گروههای سنی مختلف کتاب می خریدم. دیدن آنهمه کتاب در عنوانها و اشکال و طرحها و رنگهای مختلف آدم را بر سر شوق می آورد و غبطه می خوردم به حال کودکان ایران و تاسف به حال کودکان وطنم که در کل کشور شاید یک یا دوتا مجله ی بدون عیب و نقص برای کودکان منتشر نمی شود کتاب که جای خود دارد. اگر هم مجله یا کتابی چاپ می شود با کیفیت بسیار نازل و رنگ و رویی که حال آدم از دیدن تصاویر و طراحی و ظاهر آن گرفته می شود و ذوق خواندن و مطالعه کور. گل سرسبد کتاب های کودکان در کشور ما کتابهای درسی است که مشت نمونه ی خروار است از وضعیت کتاب و مجله ی کودکان و غربت آنها در فضای کتاب و فرهنگ، برنامه های تلویزیونی که جای خود دارد و وضعیتی بهتر از آن ندارد. دوربینک خوشگل عکاسی و همسفر باوفایم مدتی است حالش خوب نیست. وقتی روشنش می کنم شروع می کند به لرزیدن نمی دانم به چه مرضی گرفتار شده است! باید ببرمش تعمیرگاه. به همین خاطر یک دانه عکس بیشتر نتوانستم بندازم از نمایشگاه. گمان کنم تنها افغانی بودم که همراه دیگر مدارس دولتی از این نمایشگاه کتاب می گرفتم. یاد یک کتاب از آگاتا کریستی افتادم: کلاغی در میان کبوترها!
سالن کتابخانه ی مدرسه را هم رنگ و چند تا قفسه ی چوبی و خوشرنگ و خوشگل هم نصب کرده ایم. کلی خرج روی دستم گذاشت اما در عوض بسیار جذاب و شاد شده است برای بچه ها.
با کتابهایی که امروز گرفتم بچه ها کتابهای بیشتر و متنوع تری برای خواندن خواهند داشت.

 

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
جایزه IREAD
iBbY-iRead