پُلِ صراط یک مهاجر!

دست های کوچک دعاپُلِ صراط یک مهاجر!- نویسنده نادر موسوی

1388-4-6– تبریز- مسابقه ی دستهای کوچک دعا

در مسابقه ی آن سال 5 نفر از بچه های ما برنده شده بودند. یک نفر برنده جایزه ی دوم و چهار نفر دیگر هم شایسته ی تقدیر شناخته شده بودند. یکی از اردوگاه تربت جام مشهد بود و سه نفر از قرچک ورامین و یک نفر هم به گمانم از سمت کوره های آجر پزی اسلامشهر. آقاپسری که همراه مادرش از اردوگاه تربت جام مشهد آمده بود شکر خدا نامه ی تردد داشت اما  بقیه که همه هم از دانش آموزان مدارس خودگردان بودند هیچکدام مدرک شناسایی نداشتند. محمدظاهر کریمی مدیر مدرسه الزهراء قرچک آن سه نفر ورامینی را که از شاگردان خودش بود همراهی می کرد.

همکار و دوست قدیمی ام اعجاز حسین جعفری هم به عنوان معاون نماینده ی وزارت معارف همراه ما بود. از بین این ده نفر فقط آقای کریمی مدرک داشت و آقای جعفری. من هم فقط کارت دانشجویی ام بود و هنوز پاسپورتم را نگرفته بودم. وقتی می خواستیم از بازرسی و چک بلیط رد شویم خودم جلو رفتم با نامه ای که از حوزه ی هنری آذربایجان داشتم و بچه ها هم همه از پشت سرم. به کسانی که مدرک داشتند گفتم شما با نیایید که فکر نکنند باهمیم و به خاطر شما به ما هم گیر بدهند.

بلیطها را دستم گرفته و سعی کردم از باجه ای بروم که مأمورش قیافه ای مهربان تری داشت و به قولی خیلی گیر به نظر نمی رسید. بلیط ها را که دادم به بچه ها اشاره کرده و گفتم اینها هم با من هستند داریم جشنواره. مأمور کارتم را نگاه کرد و بلیطها را مهر زد. خودم رد شدم و سه نفر از بچه ها هم از جلو مأمور رد شد اما به نفر چهارم که هم لباس تابلویی پوشیده بود و هم از نظر چهره مشخص بود گیر داد و گفت مدارک ایشان را بدهید، ایشان اتباع هستند، من هم که مانده بودم چه بگویم نامه را باز نشان دادم اما گفت نه مدارک شناسایی شان بدهید و باز تکرار کرد که ایشان افغانی هستند! من هم گفتم: اتباع کجا بود خانم ایشان بچه¬ی مشهدند.

اما باز تکرار کرد نخیر ایشان اتباعند! در همین بگو مگو بودیم که دیدم یک آقای کت شلواری و هیکلی که کمی عقب تر ایستاده و مراقب مسافرین بود جلو آمد و گفت مشکل چیه؟ مأمور کنترل بلیط هم با اشاره به آن دانش آموز گفت ایشان اتباع هستند ولی مدرک ندارند. آن آقا هم وقتی نام اتباع را شنید با قاطعیت و قیافه ی خشن و بدون اینکه به حرفم توجه کند گفت همه¬ی تان بفرمایید دفتر پلیس و چند قدمی هم تا نزدیکی پلیس که روبروی محل چک بلیط است همراهیمان کرد. حلق و دهانم خشک شده بود و چشمانم سیاهی می رفت و احساس کردم سالن دارد دور سرم می چرخد. در همان زمان کوتاه خودم را در سین جیم پلیس و بعدش اردوگاه دیدم و گفتم برو بخیر که به جای تبریز سر از کابل جان در خواهی آورد و الباقی ماجرا! مانده بودم چکار کنم. خوشبختانه سالن شلوغ بود، وقتی دیدم آن آقا خودش از وسط راه برگشت و با اشاره ی دست ما را به سمت دفتر پلیس هدایت کرد، چند قدم مانده به دفتر پلیس به بچه¬ها گفتم همینجا وایستید.

آقای جعفری و کریمی هم رنگ از رخشان پریده و با نگرانی داشتند ما را نگاه می کردند. خودم تنهایی با بلیط ها رفتم دفتر پلیس و با اعتماد به نفس گفتم: گفتند خدمت شما برسیم! اما از اتباع و افغانی و … هیچی نگفتم. یکی از مأمورها پرسید برای چی؟ گفتم تعداد ما زیاد است گفتند باید از شما اجازه بگیریم و بازهم دعوت نامه ی مسابقه را نشان دادم. گفت بلیط دارید؟ گفتم آره. گفت: خوب بروید دیگه اگر بلیط دارید. تشکر کردم و برگشتم دوباره پیش همان آقا که کنار مأمور کنترل ایستاده بود و داشت نگاه می کرد. وقتی برگشتم، پرسید چی گفتند؟ گفتم: گفتند اشکالی ندارد، می توانید بروید. گفت گفتید که اتباع هستید؟ گفتم آره گفتم اما گفتند چون برای مسابقه می روید اشکالی ندارد. گفت برو بگو پشت بلیطها را امضاء کنند. من هم سریع برگشتم و گفتم قربان می گویند پشت بلیطها امضاء کنید. مامور پلیس هم بدون اینکه بپرسد سریع پشت بلیطها امضاء کرد گفت زود بروید که جا نمانید.

دست های کوچک دعا

با حالت بدو برگشته و بلیطهای امضا شده را نشانش دادم و با بچه ها با سرعت رد شدیم، بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم رفتیم سمت پله هایی که می رفت به سمت قطار. در طول مسیر قبلم داشت از جای کنده می شد و منتظر بودم که هر لحظه از پشت سرم صدا بزنند و بگویند برگردید. وقتی با بچه ها وارد کوپه شدیم چند دقیقه بعد آقای جعفری و کریمی هم رسیدند. آقای کریمی با خنده گفت: خدا تو سید را چکار کند! قبض روح شدیم، گفتیم همه ی تان را امشب می فرستند اردوگاه! و آقای جعفری هم یکسره می گفت: احسنت، احسنت! همینکه خودت را نباختی خیلی خوب شد وگرنه همه باید برمی گشتیم.

وقتی قطار حرکت کرد خیالم کاملاً راحت شد. فردا صبح زود رسیدیم تبریز. مراسم بعد ظهر بود. همه ی بچه ها در مراسم شرگت کرده و آرزوهایشان را خواندند و جوایز شان را گرفتند. یک شب هم مهمان شهر بدون گدای تبریز بودیم. موقع برگشت باز هم از ترس گیر افتادن در ایستگاه تبریز، از یک ایستگاه بین راهی که اسمش یادم رفته و خیلی سخت گیری نمی کردند و حالت محلی داشت سوار شدیم، معمولاً در ایستگاههای بین راهی خیلی سخت گیری نیست و فقط کافی است بلیط داشته باشید.

برای یک مهاجر و مخصوصاً وطنداران رد شدن از ایستگاه قطار و پاسگاه های پلیس و مسافرت، سخت تر از گذشتن از پُل صراط است! از دو روزِ قبل از سفر استرس و نگرانی دارند تا یک هفته بعد آن، نحوه و کیفیت رد شدن هم کلی برایشان خاطره می شود اگر شانس بیاورد و رد شود.

دست های کوچک دعا

دیروز هم مادر محمد امین از مشهد زنگ زد که چون محمدامین مدرک شناسایی ندارد برایش نامه تردد نمی دهند. از دوست عزیزم آقای خاوری که نامه های این مسابقه را بین بچه های مشهد توزیع کرده بودند خواستم کاری بکند اگر می تواند. چون از تبریز تماس گرفته و گفتند چون محمدامین جزء برندگان اصلی مسابقه است خودش حتماً باید در مراسم باشد و آرزویش را بخواند.

امیدوارم که این دوره مسابقه هم تبدیل به خاطره ای خوب شود و روز یک شنبه همراه محمد امین بتوانیم در تبریز حضور پیدا کنیم.

اما مجتبی حسینی که برنده ی دیگر مسابقه است خوشبختانه به اصطلاح وطنی از این هردَم شهیدی رهایی یافته و با مادر و برادرش در ماه رمضان از طریق ترکیه از ایران رفته اند و یک هفته ای است که به آلمان رسیده اند. پدرش که هنوز اینجاست گفت نمی توانم کارم را رها کرده و بروم تبریز و قرار شد جایزه ی مجتبی را خودم بروم بگیرم اگر موفق به رفتن شدم.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students