پوپوهای نواسه!

 

پوپوهای نواسه!- نویسنده نادر موسوی

۱۴۰۰-۱-۳

نزدیک چاشت حبیب زنگ زد که آمده ام برای بردن صندلی های دسته دار. چند روز پیش گفته بود که یک آموزشگاه برای بچه های کوره باز شده که صندلی ندارند. چندتا صندلی دسته دار خوب در انبار داشتیم که گفته بودم بیا آنها را ببر. امروز با دلی کشال صندلی ها را از انبار بیرون آوردیم. کمی دودل بودم و گفتم ممکن است خودمان نیاز پبدا کنیم. حبیب هم که گویا این را در نگاهم خوانده بود گفت اگر خودتان لازم دارید نبرم؟ گفتم اولا قول داده بودم، گذشته از آن، این بچه ها اکنون نیاز دارند و ما ممکن است پَسان نیاز داشته باشیم، تا آنوقت به گفته ی مادرجانم خدا مهربان است.

و به شوخی گفتم حبیب جان در طول این سالها آنقدر از کمبود میز و صندلی سختی کشیده ایم و همین ها را هم با صد چَل و نیرنگ پیدا کرده ایم که اگر جانمان را بگیرند کمتر مقاومت می کنیم تا میز و صندلی های مدرسه را، پس خواهش می کنم زود ببر و از جلو چشمم دورشان کن!

هنگام پایین آوردن پند تا صندلی دیگر از بالای پشت بام، پوپوی مدرسه که روی تخم های دوره ی دومش خوابیده بود با شادمانی داشت برایمان آواز می خواند.( چون پیش از سال نو یک جفت جوجه ی دیگه را به دنیا آورده و فرستاده بود پَسِ بخت شان!)

از خوش شانسی بچه ها، حدود سی جفت کفش خوشگل و رنگ رنگی که از دانش آموزان خودمان اضافه مانده بود را هم توانست ببرد.

پس از رفتن حبیب به کفشها-که بچه ها درون آنها نارنج و چمن کاشته اند- آب داده و آمدم بیرون. وقتی از مدرسه دور می شدم پوپوی مادر همچنان داشت آواز می خواند، انگار داشت برای چوچه های درون تخم ها، قصه ی روزگار ما آدم‌های بیرون را تعریف می کرد.‌

پانویس:

پوپو: یاکریم، قمری، موسیچه

نواسه: نوه

چاشت: ظهر

کشال: آویزان

چَل: فن

چوچه: جوجه

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

book fair