ویژه‌نامه‌ی طلیعه با موضوع «تحصیل دانش‌آموزان افغانستانی»

مصاحبه

ویژه‌نامه‌ی طلیعه با موضوع «تحصیل دانش‌آموزان افغانستانی»

فرهنگ، امید و تحصیل کودکان افغانستانی- مصاحبه با مدیر مدرسه خودگردان فرهنگ، آقای نادر موسوی

لطفاً خودتان را معرفی کنید.

من اين داستان را چندین مرتبه تعريف كرده ام. نادر موسوي هستم، زادۀ روستای علی چوپان شهرِ مزار شریفِ استان بلخ افغانستان. تقریباً تا هشت سالگی افغانستان بودم و تا کلاس دوم ابتدایی را آنجا درس خواندم و بعد مدرسه مان را آتش زدند و حدود یک سال و نیم مدرسه نرفتم و بعدش به ایران آمدیم. البته قبل از من، مادرم و بقیۀ اعضای خانواده آمده بودند و من تنها با خواهر بزرگ ترم پیش پدربزرگم در مزار شریف جا مانده بودم. زمانی که به ایران آمدم، در شهر بندرعباس درسم را از کلاس سوم ابتدایی شروع کردم.

یعنی شما حدود چه سالی آمدید؟

فکر می کنم زمستان 62 وارد ایران شدم و از مهرماه سال63درسم را از کلاس سوم ابتدایی شروع کردم. در منطقه ای به نام شهرک توحید معروف شهرک شغو درس خواندم. ابتدایی و راهنمایی را در همان شهرک بودم و برای دبیرستان به شهر بندرعباس رفتم. دبیرستان نمونه، بهترین دبیرستان شهر بود که آزمون دادم و در آنجا قبول شدم. من سومین افغانستانی ای بودم که وارد آنجا شدم و دیپلم ریاضی ام را گرفتم. در طول دورۀ دبیرستان درسم خیلی خوب بود و همیشه جزو المپیادی های فیزیک و ریاضی بودم و تا سطح استانی بالا رفتم. در کنکور هم در رشتۀ مهندسی کشاورزی دانشگاه تهران قبول شدم. البته آن موقع سال اولی بود که برای مهاجرین محدودیت ایجاد کردند و خیلی از شهرها را نمی توانستیم انتخاب کنیم.

چه سالی بود؟

سال 74. حتی خود بندرعباس را نمی توانستیم انتخاب کنیم. بعد در سال 79 مدرسه را راه اندازی کردیم. خیلی وقت بود که خبردار شدیم اینجا بچه های زیادی نمی توانند مدارس دولتی بروند و این هم زمان با موج دوم مهاجرین در زمان آمدن طالبان بود. قبل از آن هم متأسفانه تعداد زیادی از کودکان مهاجرین به علت نداشتن مدرک نمی توانستند وارد مدرسه شوند. تیرماه بود که به کمک دوستان اینجا را پیدا کردیم و یک خانه گرفتیم و موکت انداختیم و گفتیم هرکس نمی تواند مدرسه برود، اینجا بیاید. بعد فراخوان برای معلمین دادیم و نزدیک 300 تا 350دانش آموز ثبت نام کردیم. تا بچه ها آمدند، کلاس را شروع کردیم. همچنین سنجشی برای داوطلبان معلم هم انجام دادیم. کلاس ها این طور شروع شدند. ما اینجا چهار کلاس در سه شیفتِ سه ساعت و نیمه داشتیم. بعدها با زیاد شدن تعداد بچه ها، از آبان ماه یک جای دیگری را گرفتیم و به همین ترتیب پیش رفتیم.

یعنی همان سال 79؟

بله، همان سال. بعد که برای کتاب ها پر سو جو کردیم، یکی از دوستان که در مرکز بازیافت شهرداری تهران کار می کرد گفت که اینجا کتا بهای درسی زیادی می آید. کتاب ها را از آنجا تهیه کردیم. کتا بهای تمیز دانش آموزان تهران را آوردیم و به بچه ها دادیم و در اواخر آبا نماه، ما حدود 700 تا 800 دانش آموز ثب تنام کردیم. تراکم بچه ها همین قدر زیاد بود.

تراکم بچه ها به دلیل نبود سرشماری در آن چند سال بود؟

بله و اینکه بچه ها نتوانسته بودند مدرسه بروند. اینجا مهاجرین در طول دو سال قبل از آن، بدون مدرک آمده بودند و به همین دلیل شرایط تحصیل در مدارس را نداشتند. بعضی بچه ها آنجا درس خوانده بودند و چون بعضی لهجه ها و واژگان فرق دارد، با شرایط آموزشی اینجا آشنا نبودند و نمی توانستند سازگار شوند. سطح سواد بچه های افغانستانی خیلی پایین بود؛ ولی خوشبختانه پیش ما خیلی سریع پیشرفت می کردند، چون معلم ها هم افغانستانی بودند و خیلی سریع بچه ها را می رساندند. در همان سال اول بزرگ ترها را جدا کردیم و یک کلاس جهشی گذاشتیم. خلاصه به همین ترتیب پیش می رفتیم؛ چون تمام برنامۀ آموزشی دست خودمان بود. خوشبختانه بچه ها خیلی خوب همکاری می کردند. سعی  میکردیم محیط بچه ها صمیمی تر باشد. این مدرسه برایشان دریچۀ آزادی ای هم بود که بتوانند بازی های کودکانه شان را داشته باشند. بعدتر دیدیم که معلم ها نیز نیاز به آموزش دارند. ما خودمان هم دانشگاهی بودیم و از همان جمع های دانشجویی پرس وجو کردیم و سه چهار نفر از بچه هایی که علوم تربیتی می خواندند را پیدا کردیم و پنج شنبه جمعه ها کلاس های ضمن خدمت گذاشتیم. به این ترتیب سعی کردیم معلمین روش های تدریس و روانشناسی کودک و… را یاد بگیرند. پیش رفتیم و دیدیم بچه ها به میز و نیمکت نیاز دارند. یادم می آید زمستان سال دوم بود، اول رفتیم میز و نیمکت های شکسته را پیدا کردیم و سال دوم تا حدی با آموزش و پرورش ارتباط برقرار کردیم و آنجا رفتیم و داستان مدرسه را برایشان گفتیم. گفتند میز و نیمکت نو نمی توانیم بدهیم، اما می توانید بروید انبار اسقاط. اگر میز و نیمکت به درد بخوری پیدا کردید، امانت ببرید. من رفتم و کلی میز و نیمکت پیدا کردیم. یادم است یکی از خاطرات خوبی که آنجا داشتم این بود: نزدیک 60 تا نیمکت سالم پیدا کردم و انگار گنج پیدا کرده بودم. هنوز هم چندتا از این میز و نیمکت ها را در مدرسه داریم. به این شکل مدرسه از حالت نشستن روی موکت خارج و کمی شبیه به مدرسۀ واقعی شد. خیلی از این ها هم زمان با هم اتفاق افتاد؛ مثلاً تربیت معلمین برگزار م یشد و دنبال میز و نیمکت هم می رفتیم. بعد حدود آبان و آذر بود که بچه ها خیلی اصرار داشتند دربارۀ افغانستان بدانند، چون یکی دو سال بود آمده بودند و گرایش ملی شان به سمت افغانستان بود. بعد ما برای افغانستانشناسی مسابقه برگزار کردیم. در زمستان سال دوم، یک مجله به نام «طراوات» برای بچه ها چاپ کردیم. کم کم ارتباطاتمان را با آموزش وپرورش و مدارس دیگر بیشتر کردیم و دیدیم آنها چه کار می کنند. دور هم جلسات داشتیم. با مدارس شبیه به خودمان ارتباط برقرار کردیم. یک شورا تشکیل دادیم که در همین شهر تهران، نزدیک 45تا 50 تا مدرسه عضو داشت. مدارسی بودند که مثلاً یکی در حسینیه، یکی در زیرزمین خانه شان، یکی در کورۀ آجرپزی، یکی دیگر در مرغداری و… بود. سعی کردیم تجربیاتمان را با همدیگر به اشتراک بگذاریم. نشستیم پرونده درست کردیم. کارنامه طراحی کردیم. چون رشته مان علوم تربیتی و آموزش وپرورش نبود، کمی سخت بود، ولی ما رفتیم خودآموز کتاب خواندیم و سعی کردیم خیلی از مطالب را یاد بگیریم. خوشبختانه انگیزه و انرژی زیاد بود و به همین ترتیب کم کم پیش رفتیم کتاب تاریخ و جغرافیای افغانستان و یک کتاب تعلیمات اجتماعی را تدوین کردیم. کتاب اجتماعی به نام «بازگشت» را از روی کتاب خانوادۀ هاشمی درست کردیم. ما یک خانوادۀ افغانستانی را گذاشتیم که از روستایی در مزار شریف نامه می نویسند که برگردید، صلح شده. خانواده از تهران به مشهد می رفتند، از بچه های ایران خداحافظی می کردند، شهرهای افغانستان را می چرخیدند و در نهایت آنجا می رفتند. در ضمن آن شهرها را هم معرفی کردم. ساختار را کلاً عوض کردیم؛ مثلاً افغانستان را توصیف کردیم و خیلی مورد استقبال قرار گرفت. جغرافیای افغانستان تخصص من نبود، برای همین از دوستانی که جغرافی خوانده بودند خواهش کردم تا تدوین کنند.

برای کتاب تاریخ افغانستان هم یک تیم از بچه های تاریخ تشکیل دادیم. بعد روی پیک نوروزی کار کردیم. همان سال اول هم کار کردیم؛ یعنی برای نوروز 80. پیک ها را برای چاپ به فتوکپی دادیم، ولی خیلی خوب نشد. برای سال دوم حرفه ای عمل کردیم. این بار چاپی کار کردیم. چندتا طراح هم پیدا کردیم. یک دوست از آموزش وپرورش پیدا کردم که جلدشدۀ تمام پیک های نوروزی ایران را به من داد. من از آن ها ایده میگرفتم که چه کار کنم و سعی کردم پیک نوروزی را با مطالب درسی و مسائل افغانستان تلفیق کنم، حتی مسائل ریاضی را که طرح می کردیم، سعی میکردم مثلاً فاصلۀ شهرهای افغانستان را بگویم یا یک سری جشن ها را معرفی کنم. سال اول 7-8 هزارتا پیک به نام «پیک گل سرخ» و سال های بعد 20هزارتا چاپ کردم. برای مدارس شهرهای دیگر هم چاپ می کردم. در کنار آن دورۀ تربیت معلم به شکل گسترد هتری ادامه داشت. مسابقاتی که در ایران برگزار می شد را در اینجا برگزار میکردیم. چون بچه های ما جزو سیستم آموزش وپرورش نبودند، نمی توانستند در آن مسابقات شرکت کنند. بعد در مدارسی که با هم عضو شورا بودیم، کتابخانه باز کردیم.

نمایشگاه یاد یار مهربان، نمایشگاهی بود که شهرداری تا چند سال پیش برگزار میکرد. معمولاً آبانماه برگزار می کرد و به مدارس تهران کتاب میداد. آنجا کلی مدرسۀ تهرانی عضو بود. تنها مدرسۀ افغانستانی که خودش را آنجا جا کرده بود من بودم. سالهای اول سیستم کامپیوتری نبود. یادم هست اولین بار، روز آخر رسیدم. داشتند جمع می کردند. هرچی کتاب بود از یک انتشارات گرفتیم؛ ولی سال های بعد خیلی گزیده تر کتاب انتخاب میکردیم. معلمها را میبردم کتاب های مناسب را انتخاب کنند. تمام کتابخانۀ ما که اینجاست، از همان نمایشگاه یاد یار مهربان است. یک سال گیر دادند که مدرسه کجاست و کد مدرسه تان چیست. اما مدرسۀ ما خودگردان بود و نه مجوز داشت و نه کدی. ناچار به جای کد، شمارۀ تلفن مدرسه را گفتم. گفتند چرا کد شما این شکلی است؟ باز ماندم چی بگویم. از ترس گفتم چون مدرسۀ ما، مدرسۀ خاصی ست. یادم می آید شمارۀ تلفن مدرسه تا سالها کد مدرسه بود. خوشبختانه آنجا ما توانستیم برای سایر مدارس هم کتاب بگیریم. از سال 80 تا سال 95 توانستیم بگیریم، اما از سال 95 با کد ملی شد. کد ملی جایی بود که برایمان مشکل ایجاد میشد. در کنار آموزش بچه ها، مجله راه انداختیم، مجلۀ «طراوات» را راه انداختیم. چند سال مجله را چاپ کردیم. یک تیم اینجا تشکیل دادیم که باعث شد ما طراحان و نویسندگان را پیدا کنیم. همین شادروان محمد سرور رجایی، دوست ما و همکار اینجا بود. ما ایشان را سر مجله پیدا کردیم که شعر برای کودکان می گفت. آمد و یار ثابت ما شد. به این شکل شاعران کودک کنار هم جمع شدند.

از سال دوم به بعد، کتاب های کودک را چاپ کردیم. مجلۀ کمک آموزشی راه انداختیم و به نام «پالپالک» به معنای کفشدوزک چاپ کردیم. من الگوها را معمولاً از ایران می گرفتم و ساختارش را تغییر میدادم. بعد توانستیم مجوز مجله ی «کودکان آفتاب» را بگیریم و چاپ بکنیم. همچنین توانستیم با کمک دوستان، کتابهای کودک زیادی چاپ کنیم.

یکی از چیزهایی که باید به بچه ها آموخت، این است که سعی کنند زبان همسایۀ خودشان را در هر جایی که زندگی می کنند یاد بگیرند، با جهان دیگر آشنا شوند تا جهان بین شان تغییر کند و بهتر بتوانند با هم تعامل کنند. برای دوستی باید زبان همدیگر را بدانیم. ریشۀ بسیاری از دشمنی ها و جنگ ها از همین ندانستن زبان همدیگر است. ما زبان همدیگر را می دانیم؛ پس دوست ی بین ایران و افغانستان باید بیشتر شکل بگیرد. یکی از کارهایی که من به بچه ها می گفتم این بود که ماهی یک بار به دوست ایرانی تان نامه بنویسید یا نام چند دوست ایرانی تان را بگویید. اگر هم دوست ایرانی نداشته باشند، به این فکر بروند که من هم باید دوست ایرانی داشته باشم. بعدش هم می پرسیدم که با هم کجا می روید یا چه بازی هایی انجام می دهید. روی این ها باید کار شود تا دوستی ها شکل بگیرد.

مصاحبهدقیقاً دغدغۀ اصلی ما هم همین مورد بحث فرهنگیاجتماعی و دید مثبتی که باید بین دو ملت وجود داشته باشد هست.

اگر ما که در این اجتماع زندگی می کنیم، نسبت به آسیبی که اجتماع می بیند بی تفاوت باشیم، اگر آن پیوند و آن علاقۀ ذهنی شکل نگرفته باشد، اثرات منفی ای خواهد داشت و آسیب می بینیم. اگر کشوری مورد تهاجم قرار بگیرد و ما با آن کشور دوست باشیم، حتماً ازش دفاع می کنیم، بهش خیانت نمی کنیم، آبادش می کنیم، کمکش می کنیم و در سازندگیش شرکت می کنیم. ریشه های ما یکی است، پس بگذارید ما هم از شما شویم. در مورد آموزش بچه ها یک نکته وجود دارد؛ این بچه ها بزرگ می شوند و هر کدام قرار است در آینده به جایی برسند.

بعدها از خودشان می پرسند که من در ایران بودم. چرا نتوانستم مدرسه برم؟ یک بار یکی از بچه ها می گفت که من در آن محل زندگی م پی کردم؛ ولی چون افغانستانی بودم، من را در بازی شریک قرار نمی دادند. این ریشه در خانواده دارد. اینکه می گویند تو افغانستانی هستی یا داخل بازی راه نمی دهند متأثر از تفکر خانواده ها است که باید تغییر کند. این بدبینی از خانواده شکل گرفته است وئخانواده آموزش درست نداده و این به بچه منتقل می شود و یک زنجیر های از نفرت ها شکل می گیرد. پیوندها و محبت ها هم اینجوری شکل می گیرد. این گونه خودمان راحت تریم و زندگی راحت تر است؛ اینکه بگویم افغانستانی بد است، ترک بد است، لر بد است و… ای نها همه در ذهن ماست. خود ما نفرت را به وجود می آوریم و در گام نخست برای خودمان آزاردهنده ست.

به نظر شما دانشجویان حوزۀ تربیت چه نقشی می توانند در تسهیل فرهنگیاجتماعی تحصیل این بچه ها داشته باشند؟

من در دوران دانشگاهیم در دانشگاه علوم اجتماعی، دانشجویان را تشویق به نوشتن پایان نامه دربارۀ مهاجرین و کودکان افغانستانی کردم. چند پایان نامه هم نوشته شد که باعث شد ذهنیت چند استاد نسبت به مهاجرین عوض شود. دانشجویان هم همین نقش را می توانند داشته باشند، مشکلات مهاجرین را شناسایی کنند. اگر یک قاعده مشکل دار در جامعه باشد، برای بقیه هم مشکل ایجاد می کند. اگر این نفرت ها ادامه پیدا کند و فرد از همه جا پس زده شود،  در هر صورت این به شما نیز آسیب می رساند. برای حفظ تندرستی و آرامش خودمان هم که شده باید بتوانیم با بقیه رابطۀ خوبی برقرار کنیم. یکی از کارهایی که دانشجوها می توانند انجام بدهند این است که این دو جامعه را به هم باشکالات باید شناسایی شود، اشتراکات باید پیدا و تقویت شود تا افغانستانی هایی که در ایران هستند، بتوانند به راحتی تحصیل کنند. من چند نامه از کودکان مهاجر افغانستانی جمع کرده بودم و می خواستم آن ها را کتاب کنم و به معلمین هدیه کنم تا شاید ذهنیتشان دربارۀ این بچه ها عوض شود؛ چراکه گفتن یک جمله شاید برای معلم چیزی نباشد و ازش گذر کند، ولی زخمی در دل این بچه ها ایجاد می کند و سا لهای سال در ذهنشان می ماند. این خصلت آدمی ست. همان طور که مهر و محبت در یاد این بچه ها می ماند.

ممکن است دربارۀ جایزۀ آلما توضیح بدهید؟

این جایزه به سه دسته از افرادی که در ترویج کتابخوانی، شناسانند و پیوند انجام بدهند. تصویرگری و داستان نویسی برای کودک و نوجوانان کار می کنند، داده می شود؛ یعنی به کسی که بهترین، خلاقانه ترین و تأثیرگذارترین کار را در این سه حوزه انجام داده باشد. در سوئد هست و مبلغش هم ۵۲۰ هزار دلار و به نوبل ادبی کودکانمعروف است. من برای اولین بار به عنوان شخص افغانستانی به خاطر کارهایی که کرده بودم، از طرف انجمن نویسندگان کودکان و نوجوانان ایران نامزد این جایزه شدم. امسال هم از شورای کتاب کودک به عنوان جایزۀ «من می خوانم» معرفی شدم. مرکز این جایزه در سوئیس هست و از طرف شورای جهانی کودک داده می شود. هر سال یک خبرگزاری یا یک سازمان غیردولتی یا کانون پرورشی ایران مبلغ جایزه را می پذیرد.

طی چهار دهۀ گذشته، شاهد ورود موج مهاجرین از کشور افغانستان به داخل کشور بوده ایم. ورود این مهاجرین به کشور همواره با چالش های زیادی همراه بوده که کمتر به انها پرداخته شده است. یکی از مهم ترین مسائلی که مهاجرین با آن درگیر هستند، مشکلات تحصیل کودکان و نوجوانان مهاجر در ایران است. گمانه زنی ها نشان می دهد که در دوره هایی سه تا چهار هزار نفر و در دوره هایی حدود هشت هزار نفر مهاجر وارد ایران شده است. حداقل در شش ماه گذشته، یک میلیون مهاجر افغانستانی وارد ایران شده اند که با توجه به نسبت جمعیتی افغانستان حدود ۲۵۰ تا ۳۰۰ هزار نفر از آنان، کودک و در سن تحصیل هستند؛ یعنی هفت تا هجده سال. همچنین آمارهای قبلی حضور تقریباً ۷۰ تا ۸۰ هزار کودک افغانستانی را فقط در شهر تهران گزارش می دهند که این آمار امروزه و در ماه های اخیر به دلیل افزایش آشوب ها و درگیری در کشور افغانستان افزایش چشمگیری داشت ه است.

 به طورکلی مهاجرین افغانستانی به دو دسته تقسیم می شوند. اول دسته ای که به هر طریقی دارای مدارک اقامتی هستند و دوم گروهی که مدارک اقامتی ندارند و طبق قوانین ایران غیرقانونی هستند که تا یک دهۀ اخیر همگی از تحصیل جا می ماندند. اواخر دهۀ شصت گروه هایی از افغانستان یهای ساکن در ایران شروع به تأسیس مدارس خودگردان در شهرهای مختلف ایران کردند. اغلب این مدارس در مساجد، حسینیه و یا در خانه های شخصی برگزار می شد. هرچند سطح علمی این مدارس قابل قبول نبود؛ اما رفته رفته باعث جلب توجه قشر دغدغه مند ایران به این آسیب شد، تا آنجا که رهبر معظم انقلاب در اردیبهشت سال نودوچهار به صراحت اعلام کردند که هیچ دانش آموز افغانستانی از تحصیل بازنماند، حتی غیرقانونی البته مرور دو سال اخیر که رهبر انقلاب با دستور به «تکریم همۀ مهاجرین افغانستانی» تهران و با بیان جمله ی «تهران، خانه ی افغانستانی هاست» مشخص می کند که سیاست عالی نظام جمهوری اسلامی در مواجهه با مهاجرین افغانستانی، همچنان طبق آرمان های اولیۀ انقلاب تدوین میشود و کم کاری ها و بدکاری های مدیریت بی آرمان و بوروکراتیکی که مهاجرین را به چشم «بیگانگان» نگاه می کند، انحراف از آرمان های انقلاب است.

کودکانِ در سن تحصیلِ محروم از تحصیل

در سال اول بعد از صدور علنی دستور اجازۀ تحصیل افغانستانی ها، حدود پنجاه درصد از کودکانِ در سن تحصیل افغانستانی اقدام به تحصیل کردند و به مدرسه رفتند. این عدد تا سال ۹۷ رشد و توسعۀ خوبی داشت؛ ولی از سال ۹۷ تا امسال با اعمال قوانین سخت و تبصره های مختلف، مجدداً تحصیل مهاجرین با مشکلات بسیاری روبه رو شده است. در بخشنامه های آموزش و پرورش مشخصاً گفته شد که کودکانی واجد شرایط تحصیل در مدارس هستند که حداقل سه سال از اقامتشان در ایران گذشته باشد که این موضوع با توجه به افزایش مهاجرت افغانستانی ها در سال جاری باعث محرومیت بخش اعظمی از افغانستانیهای ساکن ایران می شود. این در حالی است که بر اساس تصریح رهبری، نباید هیچ تبصره و قانونی مانع تحصیل این کودکان می شد. حال در بهترین حالت باید امیدوار بود این کودکان و نوجوانان طی گذشت این سه سال جذب بازار کار نشده، دچار بزههای مختلف نشوند و یا شرایط سخت کلی مهاجر بودن، آنان را به انزوای اجتماعی یا جامعه گریزی نکشاند تا بالأخره پس از گذشت سه سال اقامت در ایران با داشتن اختلاف سنی با هم رده های تحصیلی خود وارد کلاس های درس شوند؛ این بدان معناست که ما همواره با کلاس های درسی روبه رو هستیم که کودکان افغانستانی با اختلاف سنی حداقل سه سال با هم کلاسی های خود در مدارس حاضر هستند. این اختلاف سنی به خودی خود باعث ایجاد مشکل بین کودکان و روند تحصیل آنان میشود.

طبق گزارش های میدانی معلم ها از دانش آموزانی که دارای کبر سنی هستند، پرخاش و انزوای بیشتری گزارش می دهند و این کودکان را به نسبت هم رده های خود در معرض آسیبهای جدی اجتماعی و تحصیلی می دانند. کودکان با سن بالاتر در میان هم کلاسیهای خود از اعتمادبه نفس معقولی برخوردار نیستند و همیشه متفاوت بودن خود را عمیقاً احساس می کنند. این کودکان اغلب نمی توانند با هم کلاسیهای خود تعامل مثبتی داشته باشند و رفته رفته منزوی تر می شوند. افزون بر این اختلاف سنی، خود تفاوت در مرحلۀ رشد فکری و جسمی همچون بلوغ جنسی، تفاوت در دغدغه ها و تفاوت در توانایی یادگیری را نیز در پی دارد که سختی ایجاد ارتبا ط های دوستانه را مشدد می کند.

از دیگر آسیب های محتمل در این کلاسها قلدری کودکان با سن بالاتر برای هم کلاسی هایشان است که می تواند تعداد بیشتری از کودکان را درگیر آسیب های تحصیلی و رفتاری کند. این آسیب ها در سال های بعد و هنگام ورود به جامعه های بزرگ تر، بازار کار و یا در ازدواج و سبک فرزندپروری افراد اثرگذار خواهد بود.

این موارد می تواند يک جامعۀ شكننده و پر از آسيب و بزه را توليد كند. امروزه اغلب کشورهای توسعه یافته و در حال توسعه در تلاش برای ایجاد ظرفيت به منظور مهاجرپذیر بودن هستند و مردم پرتلاش افغانستان هميشه مورد استقبال كشورهای اروپايی واقع شده اند. برخلاف كشور های مهاجرپذير از افغانستان همچون آلمان، ايران و افغانستان دارای همگونی فرهنگی بسيار زيادی هستند كه اين موارد خود می تواند عاملی پيش برنده برای داشتن جامعه ای پيش ران باشد. اما ایران که اتفاقاً در حال گذار از پنجرۀ جمعیتی است و در سال های آینده، نياز مبرم به نيروی كار جوان، متخصص و آموزش ديده پيدا می‏کند، به ظرفيت ايجادشده از حضور مهاجرين افغانستانی كه با ميل در ايران حضور دارند، توجه كافی اعمال نمیك‏ند.

ویژه‌نامه‌ی طلیعه با موضوع «تحصیل دانش‌آموزان افغانستانی» فایل pdf

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

nader musavi
نادر موسوی
alma