هوای سرد و غروبِ گرد و خاکی

 

1392-7-29 – واحد 2 یی که دیگر نیست.

تا جایی که به یاد دارم بیشتر جدا شدن ها و دل کندن ها و رفتن های زندگی ام در همین اوایل پاییز اتفاق افتاده است. وقتی بیشتر از 8 سال نداشتم چند تن از همسایه ها و همبازی های خوبم مثل اسد و جمعه خان و حبیب الله وقتی هوا همینگونه بود رفتند به سمت ایران. یک غروبی مثل همین روز. هوا کمی سرد بود و پر از گرد و خاک. بعد از رفتنشان رفتیم نزدیک خانه شان با خواهر برادرهایم. خانه آنها کمی از خانه ی ما فاصله داشت. خانه هایی که همیشه برای آوردن آب شیرین از چاه شان به آنجا می رفتیم یا روزها از پشت همان درهای چوبی اسد و حبیب الله و جمعه خان را صدا می زدم تا باهم در میان خاک های کوچه ساعتها خاک بازی و گل بازی کنیم. اما آن روز عصر وقتی دوباره به آن کوچه رفتیم همه جا هو می زد و هیچ صدایی از آن چند خانه نمی آمد. با همان تخیلات و باورهای کودکانه به همدیگر می گفتیم وقتی کسی از خانه ای کوچ می کند جن ها به آن خانه می روند و نباید به داخل آن خانه رفت. آن روز هم یک غروبی شبیه امروز بود.
سال 1375 خانه مان در شهر بندرعباس را هم رها کرده و به سوی مشهد رفتیم یعنی بعد از قریب 14 سال زندگی از آن شهر دل کندیم. وقتی وارد مشهد شدیم هوا همینگونه بود، کمی سرد و پر از گرد و خاک. روزهای اول به جای رفتن به دانشگاه نا امیدانه کیسه ی شلوارک های بچه گانه ای را که در خانه می دوختیم به پشت داشتم و در سرای ازبک ها و بازار هفده شهریور مشهد، مغازه به مغازه می بردم که شاید برای فروش آنها مشتری پیدا کنم.
پاییز 1385 که واحد یک را برای اولین بار گیر دادند و مجبور شدیم آنجا ببندیم و تخلیه کنیم، وقتی مرد سمسارهموطن، بی رحمانه به میز و صندلی و کمد و … لگد می زد برای شکستنشان و انگار با چهار دست همه چیز را بهم می ریخت و می خواست چیز گرانبهاتری برای بردن پیدا کند، در آن هیاهو نگاهم به دوستم محمد کریم افتاد که اشک در چشمانش حلقه زده و مانند انسانهای ماتم زده داشت آن خراب شدن ها را تماشا می کرد و خاطرات شبانه روز شش ساله ای را می دید که زیر دست و پای مرد سمسار کم کم داشت محو می شد. انگار آن غروب هم هوا سرد و پر از گرد و خاک بود. سال 1391 یک روز غروب همین وقت های سال، عمویم زنگ زد که پدرت در شهر خود ولی غریب از دنیا رفته است. یک بار دیگر آن حس دل کندن آمد به سراغم.
امروز هم وقتی کارگران آهن فروش مشغول شکستن میز و نیمکتهای واحد دو بودند همان حس کودکی در من زنده شد. همان حسی که می گفت اسد و حبیب الله و جمعه خان رفتند و شاید دیگر هرگز بهترین دوستانت را نبینی. همان حسی که اینبار می گفت دیگر پدرت را نخواهی دید و باید هرچی خاطره و یاد از آنها در وجودت هست را مرور کرده و مهر پایان بر آنها بزنی. همان حس از دست دادگی و ماتم زدگی و محو شدن خاطرات مجسم. به هرسوی مدرسه که نگاه می کردم برایم خاطره ای زنده می شد. هر گوشه و هر قسمتش را چطور و با کی رنگ زدیم و از کی ها نظر خواستم و برای نوشتن هر جمله اش چقدر فکر کردیم و جوک گفتیم و خندیدیم. بچه هایی که در چند صف منظم با لباسهای آبی ایستاده اند و دارم برایشان سال نو تحصیلی را تبریک می گویم. جایی که هر روز صبح صندلی را گذاشته و می نشستم و با آمدن قدرت الله و آرش و یونس و حسن و محمدشاه با تک تک آنها دست می دادم و احوال شان را می پرسیدم. یادم هست وقتی نقاش دیوار را رنگ می زد دیدم زیر کنتور گاز خالی است و جای مناسبی برای نوشتن یک شعار انقلابی، برای انتخاب شعار چقدر باهم حرف زدیم تا آخر نتیجه این شد که بنویسیم: «با دانش و دوستی، آبادانی و صلح را به میهنمنان هدیه کنیم» . گفتم وقتی بچه ها از در حیاط می آیند اول باید سلام مدرسه را ببینند. برای همین روی دیوار حیاط و جایی که بعد از ورود چشمشان به آن می افتاد، نوشتم «سلام دوست خوبم». این را حتی به این نیت نوشتم که اگر روزی کسی برای بستن مدرسه بیاید، چشمش به این نوشته بیافتد و شاید مدرسه مان را نبندد به خاطر سلام دوستانه مان. کما اینکه همینگونه هم شد، سال 91 یکبار چند نفر از اداره ای آمدند و کلاسها را دیدند و گزارشی تهیه کرده و گفتند هیچ مشکلی ندارد فقط مجوز ندارند و رفتند و دیگر هم بر نگشتند. چی می دانم؟ شاید به خاطر همان «سلام دوست خوبم» دلشان نیامده باشد که مدرسه را ببندند! هر میز و صندلی و تخته سیاه و وایت بردی که روی آن چکش آهن فروش می خورد برای من خاطره ای داشت و داستانی، شنیدنی و مفصل.
خیلی تلاش کردم که بتوانم پول پیشی را که صاحب خانه خواسته بود جور کنم اما نتوانستم و خانواده ها هم همکاری نکردند و هرچی خیر و نیکوکار و مسلمان و نامسلمان می شناختم دست به دامنشان شدم برای تأمین پول اما نشد که نشد تا اینکه امروز غروب بنگاه زنگ زد که بیا میز و نیمکتهایت را ببر که مستاجر جدید می آید برای تخریب دیوار گچی هایی که بین کلاسها کشیده ای. به یکی از والدین دانش آموزان که در کار خرید و فروش آهن است زنگ زدم.او هم دو نفر از دوستان مجربش را روان کرد. آمدند و ظرف دو ساعت تمام میز و نیمکت ها و همه ی بود و نبود مدرسه و خاطرات 6 ساله ی آن و هیاهوی بچه ها را با ضربات چکش خورد و خمیر کرده و پشت نیسان آبی رنگشان ریخته و با خود بردند. عجیب بود که امروز هم هوا سرد بود و پر از گرد و خاک و انگار همه جا ماتم زده بود

 

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students