بهار و پوپوی خانه ی کودکان!

 

91-12-27
از امروز مکتب ها تعطیل شده است. صبح رفتم واحد یک. یکی از همکاران آمده بود برای توزیع کمکهایی که برخی افراد خیر و نیکوکار آورده بودند، میان دانش آموزان نیازمند و مادرسرپرست. چندتایی آمدند و مانتو و کفش و چیزهای دیگری که موجود بود را دریافت کردند. بچه هایی که مانتو و لباس را می پوشیدند برق خوشحالی را می شد در چشمانشان دید. چند تا بچه ی کوچکتر که لباس اندازه ی شان نبود کمی ناراحت شدند و چشمانشان پر اشک شد که بهشان قول دادم تا قبل از عید لباسهایشان تهیه شود. دو سه نفر از همکاران دیگر قرار شد با مقدار پولی که تعدادی از خانواده ها و دو سه نفر خیر دیگر کمک کرده بودند فردا بروند بازار و لباس بخرند.

یادش بخیر پارسال تمام این زحمات بر عهده ی خانم خاشعی همکار بسیار خوب و دلسوزمان بود که کمک های زیادی جمع کردند و علاوه بر دو سه دست لباس شیک و خوب برای تمام بچه های مادرسرپرست و دیگر خواهر و برادرهایشان، مقداری خوراکی شامل برنج و روغن و چای و قند هم به این خانوده ها تهیه کرده و توزیع کردند. امسال اما کمک زیادی جمع آوری نشد هم به خاطر پیگیری کمتر از طرف مدرسه و هم نداشتن مسوول خاصی برای اینکار و هم مهمتر از همه به خاطر اوضاع بد اقتصادی. روحیه ی همکاری و کمک و همدردی با نیازمندان متاسفانه بین خانواده های هموطن بسیار ضعیف است.

وقتی از در سالن آمدم بیرون چشمم به این دو تا قمری که در کودکی به آنها پوپو می گفتم افتاد. یکیشان یک شاخه ی کوچک در دهان داشت و دیگری که ظاهراً خانم خانه بود روی همان چند تار چوب و خاشاک خوابیده بود. تا دوربینم را در آوردن پوپوی پدر چوبکی را که در دهان داشت روی سایر چوبهای لانه گذاشت و با افتخار و سربلندی برگشت طرف من نگاه کرد که یعنی من و همسرم با ساخت این خانه کوچک بهار را برای شما به ارمغان آورده ایم! من هم این عکس را از آنها و خانه ی درحال ساختشان انداختم.

 

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط