نوشته تهمینه حدادی

نادر موسوی

 

نزدیک پنج سال است که نادر موسوی را می شناسم. با مجله‌ای که برای کودکان هموطنش کار می‌کند همکاری کرده‌ام( مجله‌ای که حالا یک سال است به خاطر موانع مالی منتشر نشده است). به نمایشگاه‌های نقاشی‌ای که از دانش‌آموزانش برگزار کرده است،رفته ام. با کمال تعجب به دیوار کتابخانه‌اش زل زده‌ام که دوسال پیش وقتی آن کارگردان تیاتر ایتالیایی آمد و خواست یک هفته با بچه‌ها نمایش کار کند تخریب شد. که چه؟ جایتان کوچک است.آقای موسوی زد و دیوار را خراب کرد تا بچه های مدرسه اش فرصت کار فرهنگی هنری را انجام ندهند. بعدتر عاشق زنگ مدرسه‌شان شده‌ام که از بازار تهران خریده است. عاشق تخته سیاهی شده‌ام که جلوی در مدرسه گذاشت و هرروز یک شعر از سعدی و حافظ و فردوسی رویش نوشت. و با تعجب به تمام مجلات کودک و کتاب‌هایی نگاه کرده‌ام که تهیه می‌کند و حتما در اختیار همه می‌گذارد.

و خب دیروز هم زل زدم به اشک‌هایی که لیتر لیتر از چشم‌های بچه‌های مدرسه‌ی رنگی رنگی و شادشان می چکید. که چه؟ بالاخره تابستان شد و باز باید کودک کار و خیابان شویم. که چه؟ خب، مدرسه‌مان تمام شود در ایران که نمی‌توانیم دانشگاه برویم! که اصلا یکی می‌گفت می‌ترسم اجاره ی مدرسه سر بیاید و ما دیگر هیچ جایی نداشته باشیم.

راستش را بخواهید هروقت بخواهم در مبحث “عشق” چیزی بگویم، یکی از کسانی که یادم میفتد آقای موسوی است.
این عاشق بودن را چندسال است مدام به چشم دیده‌ام.

یادداشت پر مهر بانو حدادی عزیز

اول خرداد ماه 1398

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students