نماد خواستن و توانستن

مدرسه فرهنگ
1396-5-16 – شهربانو
در این سالیان دراز دانش آموزان بسیاری داشته ام که با سختی ها و رنج فراوان درس خوانده اند و با همه ی دشواری هایی که فراروی شان بوده دست از درس نکشیده اند. دختران و پسرانی که کودک کار بوده اند و نیم روز را می آمدند دبستان و نیم دیگر را دست فروشی کرده یا در کارگاه خیاطی و کفاشی وردست بوده اند. دانش آموزانی که سرگذشت هرکدامشان یک داستان است، داستانهایی دردناک از نبرد کودکانی که می خواسته اند از ساده ترین حقشان برخوردار شوند.
“شهربانو” یکی از این بچه هاست. دختری که امسال به کلاس پیش دانشگاهی می رود. یادم هست چهارسال پیش آمد، بسیار نا امید و زار و با چشمان گریان. یکی از همکاران از اسلامشهر فرستاده بودش. گفت: همه ی آموزش و پرورش های پیرامون را رفته ام، همه جوابم کرده اند، چون مدرک اقامتی ندارم. من می خواهم درس بخوانم. خانه شان کم از کم یک ساعت و نیم راه بود تا مدرسه. خودش نیم روز در یک کارگاه خیاطی وردست بود، با ماهی سیصد هزار تومان. پدرش هم کم بیناست و ناشنوا. دو خواهر و سه برادر دارد که همه از خودش کوچکترند و مدرسه ای. دو تن از همکاران رفتند برای پرس و جو و دیدن خانه شان. گفتند روزگارشان از آنچه می گوید با سختی بسیار بیشتری می گذرد… آن سال از میانه های مهر ماه یک کلاس را با سه نفر دانش آموز راه انداختیم. هرچند بیشتر روزها به خاطر دوری راه نیم ساعتی دیر می رسید، از ماه دوم پاییز به خاطر شهربانو کلاس را نیم ساعت دیرتر آغاز می کردیم و نیم ساعت هم بیشتر می ماندند. آن سال به خوبی به پایان رسید. سال دیگر شهربانو توانست با پیگیری بسیار وارد دبیرستان دولتی شود. یادم هست یک بار به خاطر پرونده اش از آموزش و پرورش زنگ زدند، بانویی که پشت خط بود گفت:” این دانش آموزتان”شهربانو” ما را خسته کرده است، این همه آمد و رفت و التماس کرد که مانده ایم به او چه بگوییم.” می گفت ما جا نداریم و… اما سرانجام خبر شدم که با گفتگو با مدير یکی از دبیرستانها توانسته است خودش را نام‌نویسی کند.
شهربانو پارسال دیپلمش را با نمره های خیلی خوب گرفت و امسال کلاس چهارم دبیرستان می رود. با آرزوهایی بسیار و اراده ای نیرومند. چند روز پیش آمده بود دیدنم، برگه ی اهداف و آرزوهایش را که نشانم داد ماندم چه بگویم، آفرین گفتم بهش. با شناختی که از او دارم بی گمان به بیشترشان خواهد رسید. شهربانو هنوز هم نیم روز را سرکار می رود در یک کارگاه خیاطی و روزگارشان هنوز به سختی می گذرد. شهربانو و شهربانو های پیرامون خود را دریابیم.🙋🍀🌷

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students