نفر اول، سمت چپ!

نادر موسوی

پسر بزرگ‌تر سمت چپ با موهای بلند سید نادر است با کودکان بستگانش در مزارشریف

نفر اول، سمت چپ!😁- نویسنده نادر موسوی- 4 تیرماه 1400

این نگاره برای تابستان حدود 38 سال پیش است. شاید تابستان 1362، یک روز گرم که برای آوردن آب رفته بودم خانه ی عموی پدرکلانم سیدصفدر که من با نواسه هایش شادروان نظرمحمد فرزند سید سرور و کاظم فرزند سید علی، هم سن و سال و هم بازی و هم مدرسه ای بودم. چاه آب خانه ی ما کمی شور بود و به سختی می شد خورد اما آب چاه خانه ی سید صفدر که بین ماها به حاجی بابه معروف بود بسیار شیرین و گوارا بود. مادر و برادر و خواهرانم همه رفته بودند ایران و من و یک خواهر ناتنی ام مانده بودیم نزد پدر کلانم.

مرا نگه داشته بودند برای آوردن آب و آب کردن آفتابه و چراندن گاو و گوسفندان و الاغ مان در بهار و تابستان و کاه و جو دادن و پاک کردن زیر پایشان در پاییز و زمستان و خواهرم را برای پختن نان در تنور و آشپزی و پرستاری از مادرکلانم. آن روز هم رفته بودم که آب بیاورم. دو تا سطل فلزی کوچک داشتم با یک چنگک که می گذاشتم روی شانه ام و دو تا سطل را آب کرده به آن آویزان می کردم. من تازه یاد گرفته بودم با چنگک آب بیاورم. بیشتر وقت ها هم تا می رسیدم خانه نصف آب سطلها می ریخت روی خاک داغ کوچه و هر بار هم پدر کلانم چند تا دشنام آبدار می داد که چوچه ی سگ باز به جای اینکه پیش پایت را سَی کنی آسمان را می دیدی.

برای من اما آب آوردن با همه ی سختی ها و دشنام های پدرکلان، از لذت بخش ترین کارها بود چون در خانه تنها بودم. وقتهای دیگر از ترس پدر کلانم نمی توانستم از خانه بیرون بروم مگر به بهانه ی آب آوردن که می رفتم خانه حاجی بابه و یک ساعتی با کاظم و نظرمحمد و دیگر نواسه های حاجی بابه بازی می کردیم و اگر فصل توت بود می رفتیم بالای درخت شیرتوت کلان وسط حولی شان که توت های بسیار خوشمزه و شیرینی داشت. هرچند از سگ شان بسیار می ترسیدم و همیشه قبل از رفتن به خانه شان، از دور آنقدر صدا می زدم تا یک نفر بیاید و جلو سگ را بگیرد و یا بگوید که سگ بسته است و با خیال آسوده می توانم از سوراخ جوی آب خانه شان که به ما نزدیک تر بود بروم داخل حیاط. یادم هست یک بار به گمان اینکه سگ شان بسته است تا نزدیک اَوموری رفته بودم و خم شده داشتم رد می شدم که مادر نظرمحمد که بیشتر به نام پسر کلان شان علیمحمد می شناختیم جیغ زد که نادر بُگریز که سگ ایله است و آمد د جانت!

من هم که از سگ های آنها بسیار می ترسیدم سطل، مطل را رها کرده و پا به فرار گذاشتم و پس از چند قدم دویدن کفشهایم را هم از پای در آورده و با سرعت تمام و جیغ زنان دویدم به سمت خانه خودمان و پشت سرم را هم نگاه نکردم تا وقتی که مطمئن شدم دیگر دنبالم نمی کند. سگ های بسیار بد هیبت و بی رحمی داشتند که اگر هر بیگانه ای را گیر می آوردند نیم خَییده می کردند. یادم هست وقتی خیلی کوچکتر بودم سگ حاجی بابه پای خواهر کلانم را گاز گرفته بود که تا هنوز هم جای گوشتی که با دندانهایش کنده بود مانده است و هنوزم که هنوز است به خاطر همان ترسی که سگ های حاجی بابه به جانم انداخته است از سگ بسیار می ترسم.

آن روز هم رفته بودم آب بیاورم. تازه سطل های آب را پر کرده بودم و می خواستم برگردم که برادر خانم سیدعلی به نام شاه آغا که جوان شیک پوش و مرتب و خوش قیافه ای بود دوربین به دست آمد و گفت نادر ایستاد شو که از تو هم عکس بگیرم. می خواهم این عکس را ایران روان کنم، شاید ننه و آقای تو هم این عکس را ببیند. من که از دوری مادرم و همچنین عروسی تنها خواهرم که چند وقت پیشتر از آن اتفاق افتاده بود بسیار ناراحت بودم، ایستادم و شاه آغا این عکس را انداخت. بعدها که آمدم ایران شنیدم که دوستم نظرمحمد در دوران طالبان کشته شده است و شاه آغا را هم یک نفر کشته است. آن روزها مادرکلانم به خاطر زخم عمیق پایش بیمار و همیشه خوابیده بود و پدر کلانم هم که درگیر کارهای روزمره اش و کسی نبود که موهایم را کوتاه کند به همین خاطر موهایم کم کم داشت مدل موی دخترانه و مصری به خود می گرفت. هرچند تا وقتی هم که خواهرم بود به سختی می توانست مرا نگه دارد تا موهایم را کوتاه کند و یا وادارم کنند که جانم را بشویم. همیشه هنگام کوتاه کردن ناخن ها و موهایم و یا حمام کردن از دست شان فرار می کردم!

امروز داشتم بین عکسهای قدیمی ام برای پرونده ی جایزه ی iREAD که امسال از سوی شورای کتاب کودک نامزد شده ام دنبال عکس می گشتم که باز چشمم به این تنها عکس کودکی هایم در روستای علی چوپان شهر مزار شریف افتاد و خاطرات آن روزهای سخت یکبار دیگر برایم زنده شد. بویژه که این روزها هم آغاز تابستان است و هم زمزمه ی آمدن دوباره طالبان از شهر مزارشریف و روستای مان علی چوپان به گوش می رسد و ترس و وحشت همه جا را فرا گرفته است.

پانویس:
سَی کردن: نگاه کردن
حَولِی: حیاط بزرگ
اِیلَه یا اِیلا: رها و آزاد، اِیله گشت: ولگرد
نیم خَییده: نیم جویده!
ننه و آقا: پدر و مادر، ما به مادرمان «نَنَی» می گفتیم و به پدرمان «آقای»! و وقتهایی هم که پدرم ما را کتک می زد و یا از چیزی می ترسیدیم جیغ زده می گفتیم: وَی نَنَی جان!
روان کردن: فرستادن
جان شستن: به حمام کردن می گویند.
من نفر اول از سمت چپ هستم.

 

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

جایزه IREAD
iBbY-iRead
farhang school