مِمول!

مِمول!- نویسنده نادر موسوی

۱۴۰۰-۴-۵

یکی از خوبی ها یا شاید هم بدی های مهاجر بودن این است که انسان مهاجر همیشه آماده ی از دست دادن و دل کندن های ناگهانی و دوباره آغاز کردن از صفر است؛ ناگهان دل کندن از شهر و محله ای که سالیان سال در آن زندگی کرده ای، دل کندن از دوستان و همسایگان خوبت، دل کندن از شغلی که به آن عشق می ورزی، دل کندن از زادگاهت، دل کندن از همه ی یادگارهایت، دل کندن از رشته ای که با صد خونجگر در آن تحصیل کرده ای، دل کندن از چشمانی که منتظر آمدنت هست، دل کندن از همه رویاهایی که برای خودت ساخته ای و ….

یک مهاجر باید آماده باشد که پیش از ظهر مدیر یک مدرسه ی سیصد، چهارصد نفری باشد یا صاحب یک کارگاه با چهل، پنجاه کارگر یا سرپرست مزرعه ای چند هکتاری گوجه و بادمجان و یا صاحب خانه و ماشین و حساب بانکی و … اما بعد از ظهر هیچ نباشد و همه را از دست داده و آماده رفتن باشد یا دیپورت شدن یا پندکی اش را بسته و چشم به راه سمند قاچاقبری که بیاید دم خانه اش و ببردش به سوی مرزهای غربی، به سوی سرنوشتی نامعلوم و اگر شانس بیاورد و زنده برسد، باید در شهری جدید و کشوری جدید و با همسایگانی جدید آماده ی نشستن در کلاس اول و آموختن زبان جدید باشد و در پی ساختن زندگی و خانه و شغل و رابطه و رویاهای جدیدش. یک مهاجر باید همیشه آماده ی دل کندن از همه ی داشته ها و ساخته ها و علاقه مندی هایش باشد و من سالهاست که تمرین کرده ام و آماده ی دل کندن از هرچی دوست دارم و ساخته و داشته ام هستم، آماده ی دوباره از نو ساختن با امید و‌ انگیزه ای بیشتر از پیش.

یکشنبه هفته پیش(20 ژوئن برابر 30خرداد) روز جهانی پناهنده بود.

امروز هم یک دور کامل دور پارک دویدم، خوشبختانه هنوز نفسم سرجایش هست و توانستم در ۳۴ دقیقه حدود شش کیلومتر را یک نفس بدوم با آهنگ مِمول جان!

چند روز پیش دوستم محمد کریمی بخشی از کارتون ممول را استوری کرده بود، هرچند وقتی نوجوان بودم شوربختانه این کارتون زیبا را تماشا نمی کردم اما نمی دانم چرا وقتی آهنگ را شنیدم ناگهان اشکم جاری شد، شاید این آهنگ در ناخودآگاه ذهنم بر جای مانده است از همان دوران کودکی که برادر و خواهران کوچکم تماشایش می کرده اند و من در آن سوی دیگر خانه ی کوچکمان در بندرعباس ناچار صدایش را می شنیده ام یا شاید هم به خاطر آن بخشش که انگار دارد آهنگ ملاممدجان را می نوازد. نمی دانم، هرچی که بود و‌ هست اما آن روز با شنیدنش خیلیم هایم کشال شد و ناگهان زدم زیر گریه.😥

پانویس:
پَندَکی: بقچه
کشال: آویزان
خیلیم: آب دماغ که هنگام گریه می برآید!

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

جایزه IREAD
iBbY-iRead
farhang school