من و هاله ی نور و برآمدن خورشید😇

نادر موسوی

0181397-3-12- از مهر 1379 و سال نخستی که کار آموزش را آغاز کردم آموزگار پسرهای کلاس پنجم بودم و شمار شاگردانم نزدیک 14 نفر می شد. گاه گاهی با بچه ها در باره ی دوست داشتنی های شخصی شان گپ می زدیم و در دفترم جداگانه جلو نام هرکدام می نوشتم؛ از رنگی که دوست داشتند تا فصل سال و میوه و… نزدیک سی، چهل پرسش می شد. علت دوست دوست داشتن شان را هم می پرسیدم که برآیند آن شناخت بیشتر بچه ها از همدیگر بود و گفتگو و شنیدن علاقه مندی های هم و مهمتر از همه احساس دیده شدن و ارزشمندی که به هر کدام از آنها دست می داد.
در میان همین گفتگوها یکبار از روی شوخی به بچه ها گفتم هرکس چهل روز هنگام برآمدن خورشید بیدار باشد و رو به خورشید آرزویش را با آواز بلند بگوید حتمن آرزویش برآورده خواهد شد!😜
پیش خودم گفتم حداقل این است که بچه ها سحرخیز می ‌شوند اما گمان نمی کردم بچه ها این گفته ام را زیاد جدی بگیرند. یک روز پس از پایان کلاس یکی از شاگردانم به نام غلام که من “شاه غلام” می گفتم اش و کمی شیرین می زد با ناراحتی پیشم آمد و گفت آقا موسوی اگر وسط این چهل روز آدم یک روز خواب بماند چی می شود؟
ماندم چی بگویم. گفتم باید دوباره از اول آغاز کنی! گفت با‌شه.
چند روز با خودم به خاطر این سرکار گذاشتن بچه ها درگیر بودم و مانده بودم که چگونه برایشان بگویم. تا اینکه یک روز سرکلاس باز درباره ی آرزوهایشان گپ زدیم و گفتم بچه ها من این را از شوخی گفته بودم، اما اگر کسی قلبا چیزی را آرزو کند و بخواهد و برای به دست آوردن اش کوشش کند همه چیز دست به دست هم می دهد تا به آرزو و خواسته اش برسد، شما هم اگر آرزویی دارید آرزوهایتان را بنویسید که همیشه پیش چشم تان باشد و راه هایی را که می تواند شما را زودتر به آنها برسد را باید پیدا کنید. اما اینکه ما فقط آرزو کنیم و امیدار باشیم که خود به خود برآورده می شود الکی است و هرکسی هم بگوید دروغ گفته است. یکی از بچه ها گفت آقا ما را سرکار گذاشته بودید، ما کلی آرزو کرده بودیم و می خواستیم برآورده شود. 😂

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students