لبخندهای زیبا

1398-2-10-امروز ناظم خوب مدرسه خواب مانده بود، داشتم می رفتم ورزش که پیام داد من دیر می رسم اگر می شود در مدرسه را به روی بچه ها باز کنید. با همان لباس ورزشی آمدم مدرسه. زود بود و همه جا خلوت و آرام. آمدم روی پله ها نشستم. یاکریم مدرسه که این روزها باز در اندیشه ی آوردن چوچه های دیگر است روی نرده ها نشسته و کوکو کنان آواز می خواند. پس از چند دقیقه دیدم یکی انگار دروازه را هول می دهد. رفتم باز کردم. رزما و برادرش مجتبی بودند. نخست رزما آمد داخل و گفت آخ جون نفر اول شدم امروز. گفتم بایستید و این نگاره را ازشان انداختم. سمیرا دانش آموز درسخوان و همیشه خندان و بلبل زبان مدرسه هم از راه رسید و پسان تر از آن بانو حکیمی با لبخند همیشگی و نان بربری گرم و تازه در دست.
امروزم با دیدن روی ماه و لبخندهای زیبای رزما و مجتبی و شنیدن آواز یاکریم آغاز شد هرچند دیر شد و از دویدن ماندم. 😍
این روزها درگیری های نمایشگاه کتاب نمی گذارد زیاد به مدرسه و بچه ها سربزنم.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students