فریده نظری

امروز که خودکار به دست می گیرم و قادر به نوشتن خاطره هایم، افکارم، برنامه های روزانه ام، اهدافم، رویاهایم، بیان احساساتی که تنها با نوشتن مرا آرام میکند هستم؛ تنها به این خاطر است که من خواندن و نوشتن را آموختم .

در قرن ۲۱ زندگی می کنیم اما همه بچه های دنیا به طور عادلانه به سیستم آموزشی برای یادگیری و سوادآموزی دسترسی ندارند.

من چگونه باسواد شدم؛

هفت سالم بود و خودم را برای رفتن به مدرسه مورد علاقه ام با تمام تصورات قبلی ام آماده کرده بودم. وقتی برای ثبت نام به مدرسه رفتیم من در حیاط منتظر مادرم ماندم، عاشق حیاط آن مدرسه بودم، حیاط مدرسه خیلی بزرگ بود و در ذهنم با خودم می گفتم در عرض چند دقیقه می‌توانم در طول این حیاط بدوم! انتظار طولانی شد بنابراین وارد دفتر مدرسه شدم مدیر مدرسه در حالی که مادرم را بدرقه می کرد گفت “نه متاسفم”

از مادرم پرسیدم از کی باید به مدرسه بروم، گفت: “نه نمی شود”،  در یک روز دوتا “نه” شنیدم، چرا؟ سکوت کردم و چیزی نپرسیدم بعد متوجه شدم که نمی توانم در آن مدرسه درس بخوانم نه تنها در آن مدرسه بلکه در مدارس دیگر هم چنین امکانی نبود. به مدیر مدرسه فکر کردم به “نه ای” که گفته بود شاید آن روز معنای واقعی کلمه”نه” را درک کردم، نه ؛ یعنی نمی‌شود امکانپذیر نیست و متاسفم کلمه ای برای همدردی .

به خودم گفتم نه تو نمی توانی درس بخوانی با سواد‌شوی متاسفم.

فکر کردم این نه به تمام بچه‌ها گفته شده است و این یک حس مشترک است اما دوستانم شاد و بسیار ذوق زده بودند، فکر نمیکردم شنیدن “نه” اینقدر باعث شادی شود بعد از صحبت کردن با آنها متوجه شدم که “بله” آنها به مدرسه می‌روند چرا من نمی توانستم به مدرسه بروم؟ چرا؟

جواب این را هم پیدا کردم در همه چیز با بچه ها اشتراک داشتم گوش، دماغ، بینی، چشم، دست و پا… اما یک چیز متفاوت بود، اسم کشورهایمان باهم فرق داشت.

برای اولین بار معنای ملیت را هم درک کردم و متوجه شدم ملیت سبب جدایی انسان ها از یکدیگر می‌شود. فکر میکردم ملیت مانند اسم هایی که برای ما گذاشته می‌شود کاملاً به صورت اختیاری و توسط ما انتخاب می شود. بنابراین از والدین شاکی بودم چرا دقت نکرده اند و گزینه درست را انتخاب نکردند که مرا توجیه کردن حق انتخاب در این گزینه به دست خودشان نبوده.

نمیدانم چرا هیچکس نمیگفت مدرسه رفتن حق تمام بچه ها است. کوله پشتی ای که برای رفتن به مدرسه آماده کرده بودم داخل کمد گذاشتم تا در دیدم نباشد، عمیقا ناراحت بودم‌.

یک هفته از شروع مدرسه گذشته بود که گویا مادرم چاره ای یافته بود، گفت امشب زود بخواب فردا به مدرسه میروی. فکر کردم‌ شوخی ای بیش نیست ولی با این حال زود خوابیدم، حتی اگر شوخی بود از شنیدن این حرف حس خیلی خوبی داشتم. انتظار نداشتم ساعت ۶ صبح بیدارم کنند، روپوش مدرسه را به تن کردم، صبحانه خوردم، واقعا داشتم به مدرسه میرفتم، هیجان زده بودم، پیش به سوی مدرسه. سوار اتوبوس شدیم مسافت تقریباً ۳۰ دقیقه ای البته بدون در نظر گرفتن ترافیک، وارد مدرسه شدم کاملاً متضاد با تصوراتم بود، حیاطی کوچک که امکان قدم زدن را فراهم میکرد، نه دویدن، کلاس های کوچک و نیمکت هایی که سه نفری می نشستیم.

اما خوشحال بودم چون تمام کسانی که به دلایل مختلف “نه نمی‌شود متاسفم” شنیده بودند اکنون اینجا بودند.

اینجا در این مدرسه کوچک یک عبارت دیگر یاد گرفتم؛ “بله تو می توانی” تو می توانی خواندن و نوشتن را بیاموزی. و آنجا شد مدرسه من و تحصیلات ابتدایی ام را در آنجا گذراندم.

حیاط مدرسه کوچک بود اما مانع شاد بودن و بازی کردن ما نبود، نیمکت های سه نفره که همراه شد با دوستی های سه نفره ی صمیمی، موقع امتحان املا و ریاضی صمیمیت گرم تر و بیشتر می شد. با قومیت های مختلف از کشورم آشنا شدم، و گاها در زنگ های تفریح کمی هم با گویش دری با هم گپ میزدیم.

مدرسه ای که با کمترین امکانات، بزرگترین امکان را برای ما مساعد ساخت.”بله” من توانستم خواندن و نوشتن را بیاموزم.

ممنونم‌ که جای بستن در، در را برای من گشودید و مرا وارد دنیای اکتشافات کردید.

فریده نظری –دانشجوی پرستاری

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط