فرم ثبت نام

فرم ثبت نام

 

فرم ثبت نامنمی دونم چرا هیچ وقت ادم ها را جوری که باید دوست می داشتم، دوستشان نداشتم. از اون بدتر این که هیچ وقت نتونستم تظاهر به دوست داشتن کسی کنم و همیشه راحت ترین راه حل رو انتخاب کردم. یعنی دور اون آدمو خط کشیدم و خلاص.
داشتم فرم ثبت نام یکی از دانش آموزان را پر می کردم. دانش آموزی که چند سال را در یک خیریه درس خوانده بود و حالا باید کلاس پنجم می بود اما زمانی که از او امتحان تعیین سطح گرفته شد، کلاس دوم قبول شد!. متاسفانه امسال خیلی از بچه هایی که از جاهای دیگه به دبستان می آیند، همین داستان برایشان تکرار می شود و بچه ها مجبورن پایه های پایین تر بشینند.
همونطوری که داشتم توی ذهنم مسئولین اون خیریه رو سرزنش می کردم، فرم های ثبت نام را هم به کمک مادر دانش آموز پر می کردم. برای تکمیل پرونده ی هر دانش آموز باید پنج فرم پر شود که هر کدام از این فرم ها به یکی از جنبه های زندگی او می پردازه.
چند ساله بودید که ازدواج کردید؟
_سیزده سالم بود
ازدواج تان به خواست خودت بود یا خواست والدین؟
همان جوابی را داد که نود درصد از مادران بچه ها گفته بودند
_به خواست پدرم عروسی کردم. راستش هیچ وقت قبلا شوهرمو ندیده بودم. اولین بار شب عروسی مان تازه زمانی که مهمان ها رفتن، با مردی روبرو شدم که از نظر سن و سال تفاوتی با پدرم نداشت. مردی که از او می ترسیدم، حالا هم می ترسم. پدرم اهل کار نبود و همین باعث شده بود که از همه ی اهالی روستا بدهکار باشیم. اون برای خلاص شدن از دست طلبکاراش منو عروس کرد.
اصلا دلم نمی خواست ادامه ی این داستان را بشنوم. سرمو انداختم پایین تا بقیه ی سوالات رو بپرسم، می خواستم هر چی زودتر این آدمو داستانشو فراموش کنم
شما بیماری خاصی دارید؟
_ نه سالمم اما مشکل اعصاب دارم. راستش اوایل مشکلی نداشتم تا روزی که خبر مرگ پدرمو شنیدم. مرگ پدرم خیلی بزرگ بود برام و گریه کردن به تنهایی چاره ی دردم نبود. شروع کردم به سرم ضربه زدن، سرمو به دیوار می کوبیدم. خانم معلم این طور آروم تر می شدم، حالم بهتر می شد اما الان هر روز سردرد شدیدی دارم.
یک لحظه گم شدم بین حرفایی که می شنیدم. باور کردن این حرفا برام سخت بود.
چطور می شه آدمی رو دوست داشت که به خاطر تنبلی و بی مسئولیتی خودش دیگری که فرزندش باشه رو قربانی می کنه؟
چطور می شه پدری رو بخشید و براش اینطوری عزاداری کرد که همه ی آرزوها، کودکی و حتی زندگیشو از اون گرفته و در بدل پول اونو فروخته؟. پدری که باعث شده دخترش هر روز و هر لحظه ادم نفرت انگیز و بداخلاقی را که خود را مالکش می دونه تحمل کنه. یه لحظه با خودم فکر کردم اگه پدرم زنده بود و همچین کاری با من می کرد، بازم دوستش داشتم.
نه شاید هیچ وقت نمی بخشیدمش…
نمی دانم شاید من اشتباه می کنم و همه ی ما ادم ها حق بخشیده شدن و فرصت دوباره را داریم. مخصوصا اگر طرف پدر ادم باشد.

 

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students