فرحناز

1397-5-1- پریروز و در آغاز روز دیدم یک پیام و چند تا عکس آمده است. فرحناز بود از کابل. شاگردی که نزدیک یازده سال پیش در اینجا درس می خواند. نوشته بود: «صبحتان بخیر استاد. این پیام و عکسها را برایتان روان کردم زیرا می خواستم شما هم در خوشحالی ام شریک باشید. دیروز خبر قبولی ام در بخش مدیریت عمومی ارتباطات ریاست جمهوری را گرفتم. خواستم به شما هم خبر بدهم. می دانم که از پیشرفت شاگردتان خوشحال می شوید.»
برایش شادباش گفتم و آرزوی سرفرازی و پیشرفت بیشتر کردم.
فرحناز تا پیش از این مدیریت یک مدرسه را در کابل برعهده داشت و گاهگاهی در باره ی اداره ی مدرسه می پرسید و راهنمایی می خواست.
در نوشته هایش از روزهایی که اینجا بود و در این مدرسه درس می خواند به خوشی یاد کرده و سپاسگزاری کرده بود. نوشته بود زمانی که مدیر مدرسه بودم حتی در رنگ زدن مدرسه هم خودم همکاری می کردم و کوشش می کردم مدیری مانند شما باشم و نگاره ای هم از لوح یادبودی که آن سالها برای شاگردانم می دادم فرستاده بود. نوشته بود هنوز این لوح را هم خودم و هم خواهرم داریم.
در آغاز روز خواندن نوشته ها و دیدن عکس‌های فرحناز دلشادم کرد. از اینکه یکی دیگر از شاگردان سال‌های دور مدرسه راهش را یافته است شادمان شدم.
یادم هست خودش و خواهر کوچکترش چند سال پیش ما درس می خواندند. آن زمان هیچ مدرسه ای نام نویسی شان نکرده بود. هردوی شان دخترانی درسخوان، کوشا و شادی بودند.
آن روز صبح زود را خوب به یاد دارم. هفته ی معلم بود. صبح زود دیدم یک نفر در خانه را می زند. رفتم در را باز کردم. دیدم فرحناز است با یکی از همکلاسی هایش. گمان کردم برای شکایت از کسی یا چیزی آمده اند. پرسیدم بفرمایید کاری داشتید؟ عذرخواهی کرد و گفت آقای موسوی ببخشید صبح زود آمدم دم در خانه. هفته معلم دارد تمام می شود و امروز روز آخرش هست. من از معلم هایم سپاسگزاری کردم اما شما این هفته مدرسه نیامدید. برای همین آمدم دم خانه تان و این هدیه را برایتان آورده ام و پاکت نامه ای دست ساز را به همراه یک شاخه گل کوچک برایم داد. پاکتی که از کاغذ دفترش ساخته و با نقاشی خودش تزیین کرده و دخل آن یک نامه گذاشته بود. در نامه اش با واژگانی زیبا و کودکانه به خاطر مدرسه اش سپاسگزاری کرده بود.
هنوز آن نامه اش را لای برگه ها و نوشته های فراوان بچه ها دارم که شوربختانه هرچی گشتم نتوانستم پیدا کنم.
پریروز هم وقتی پیام و خبر قبولی اش را خواندم یاد آن نامه ی ده، یازده سال پیشش افتادم و یک بار دیگر شادمان شدم از اینکه آموزگار هستم و سالهای زندگی ام را در مدرسه و با بچه هایی گذرانده ام که همه ی درها به رویشان بسته بوده است و اینجا تنها پناهگاه و روزنه ی امیدشان می باشد.
تندرست و سرفراز باشی فرحناز بانو و با آرزوی پیشرفت بیشتر برای خودت و خواهرت مریم و همه دختران کوشای افغانستان🌻.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students