صبح خوش و شکیلا

 

صبح خوش و شکیلا- نوسنده نادر موسوی- 4 دی ماه 1400

برنامه صبح خوش شبکه سحر دعوت بودم. صبح که خواستم لباس بپوشم دیدم یک کت و شلوارم که مناسب تر است، کتش نیست. هرچی گشتم نیافتم نمی دانم کجا جا گذاشته ام. یک کت و شلوار دیگه که پارسال برای روز تولدم هدیه گرفته بودم، دیدم کتش خوبه اما شلوارش خیلی گشاد است، ترسیدم بپوشم وسط برنامه بیفتد پایین!

ناچار از یکی کت و از دیگری شلوار را پوشیده و با کت و شلواری شنبه، یکشنبه هنگام خروج خود را در آیینه دیدم و یاد این مثل افتادم که می گوید: در خانه ماندن بی بی از بی تنبانی است. کمی دیر رسیدم. برخلاف دو هفته ی پیش که برای ورود آفیش نشده و برگشتم، اینبار زود برگه ورودم صادر شد و دویدم سمت ساختمان برون مرزی. زمین کمی یخ بسته و لیز بود، نیمدو راه می رفتم که پایم لخشید و چند قدمی را در حالت شنا و پرواز روی هوا راه رفتم اما خوشبختانه همان دویدن های هفتگی به دادم رسید و خود را کنترل کرده و جلو در ساختمان ترمزها گرفت. هنگام ورود به ساختمان، برگه نشانی اتاق را یادم رفت کجا گذاشته ام، با شتاب جیبهایم را پالیدم که آخر سر درون جیب داخلی کتم پیدا کردم. وقتی بیرون آوردن به کیفم گیر کرد، پاره شد. از هول دیر امدن یک بار اشتباهی داخل آشپزخانه و بار دیگه وارد دستشویی ساختنان شدم اما آخر ندانسته وارد همان سالنی شدم که داشت برنامه ضبط می شد. گفتم بازم دیر آمدی نادیر!

دم ناصر عزیز و بانو پروانی و فرزامی گرم که با مهربانی تحویل گرفته و گفتند نگران نباش، برنامه خوب داره پیش میره الان هم می رویم جلو دوربین و چند دقیقه بعد رفتم داخل استودیو. برنامه زنده بود. با همان سوال اول مجری گفت خودت را معرفی کن، از استرس زیاد چشم را کور گرفته و دهان را باز و هرچی یادم آمد را گفتم. تقریبا همه ی سوالاتش را یک نفس پاسخ دادم که هیچ نوبت گپ زدن برای خود مجری نماند! پس از برنامه و هنگام خروج نگهبان پرسید چرا برگه پاره است؟ گفتم گیر کرد به جیبم و پاره شد! گفت: عجب جیبی!

آمدم بیرون، هوا صاف و آبی و کوه دماوند پیدا بود. درودی به قله دماوند و سپس به برج لیخت شده ی میلاد فرستاده و با آوای سوزناک شکیلای ماشین رو به پایین شهر نشیب شدم. در پارک پشت مدرسه به یاد بندرعباس با این مُغ شیطون و درختی که انگار دست به آسمان برده است یک سلفی انداخته و رفتم کتابخانه جدید. از گشنگی چند مشت پفیلای مانده از جشن یلدا را خورده و از آنجا آمدم مدرسه که با دیدن چهره های خندان میرویس و شهرام و یلدا و … که منتظر کلاسشان بودند، روانم شاد شد و همه چی از یادم رفت.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

nader musavi
نادر موسوی
farhang school