شُلَّه ی غوربندی


شُلَّه ی غوربندی😋- نویسنده نادر موسوی

1399-7-25

گرسنه و اندوهگین و نگران عالم و آدم دراز کشیده بودم که از مدرسه زنگ زدند و گفتند غذاها رسیده است چون قرار بود دوستی ارجمند دویست پرس قورمه سبزی خوشمزه بفرستند برای پخش میان خانواده های دانش آموزان. ماسک پارچه ای ام را زده رفتم مدرسه. بانو حسنی و همکاران ارجمندم حبیب الله محمدی و علی احمدی آمده بودند برای کمک به پخش بسته ها.
هنوز ننشسته بودم که بانو حسنی این سطل را دادند و فرمودند: امروز ناهار شله ی غوربندی پخته بودیم، سهم شما را هم آوردم. با دیدن سطل شله و بوی خوشش، چشمانم برق زد. سطل را از دستش قاپیده و جلو بینی ام گرفته و با چشمان بسته چند نفس عمیق کشیدم، مرا برد به کابل و گولایی دواخانه و بوهای دلنشین رستوران‌های فراوانش. برای شادی روان پدر بانو حسنی و آبادی خانه ی خودش درودها فرستاده و پریدم از آشپزخانه یک قاشق برداشم. از آنجایی که ناهار نخورده و بسیار هم گرسنه بودم و به پیرو آن از دست آدم و عالم هم خشمگین بودم، چشمها را کور گرفته و دهان را باز و با سرعت تمام آغاز به خوردن کردم. با هر لقمه ای که می خوردم یک نفس عمیق کشیده و سپس نفسم را از بینی می دادم بیرون تا حداکثر بهره برداری را از بو و مزه ی این غذای خوشمزه کرده باشم! پس از رسیدن سطل به نیمه بود که کم کم چشمانم روشن شد و بار دیگر با شادی و لبخند با بچه ها احوال پرسی کردم!😅

خوشبختانه در کمتر از یک ساعت خانواده ها یکی یکی آمدند و همه ی غذاها پخش شد و منم با اعصابی آرام برگشتم. در راه هم به غوربند می اندیشیدم و مردمان خوبش که این شله ی خوشمزه را ساخته اند.

بسته غذایی

 

پانویس:

-غوربند: نام شهرستانی در استان پروان افغانستان که شُله اش معروف است!

-چشم ها را کور و دهان را باز گرفتن: این مثل وقتی به کار می رود که شخص هرچه از دشنامها بلد باشد پیشکش دیگری کند و یا هنگام غذا خوردن، هیچ کسی و چیزی را نبیند مگر همان غذایش را!
-وقتی گرسنه هستم از سرنوشت مسلمانان ایغور چین گرفته که برایشان نگران و عصباتی می شوم تا حقوق پایمال شده ی سرخ پوستان آمریکا و گشاد شدن سوراخ لایه ی اُوزن و آب شدن یخ های قطب و انقراض نسل یوز پلنگ ایرانی و… تا همه ی فرصت هایی که در زندگی از دست داده ام و شیره هایی که از کودکی تاکنون سرم مالیده شده است و… و مشکلات و مصائب مدرسه هم که چون ابر بمب هسته ای بیست سال است دور کله ام را گرفته و همیشه و همه جا همراهم هست!😶
-گولایی دواخانه: نام جایی در کابل که حدود ده سال پیش مدتی آنجا بودم.
گولایی: پیچ

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students