سردی

بخشی از کتاب را می خوانید:

از وسط جمعيت پيداش شـد و صـاف آمـد بـه طـرف مـن ؛ درسـت همان لحظه كه چراغ سبز شد و مردم از روي خطوط سفيد پيـاده رو حركت كردند. درست زماني كه كساني كه مي رفتند و كسـاني كـه مي آمدنـد، در يـك نقطـه تلاقـي كردنـد، از آن جمعيـت جوشـان سرش را بيرون آورد، آن را چرخاند و نگاهش روي من ثابت شـد. بعد خود را به زور بيرون كشيد و صاف به طرفم دويد.
«مادر! مادر!» …

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

Amu
Amu
Amu