زنگوله

 

1398-12-21-
نزدیکی های چاشت رفتیم مدرسه تا خرماها را بیاوریم واحد یک و بین خانواده ها پخش کنیم. در حیاط را باز کرده و هنوز چند قدمی داخل نرفته بودیم که آقای نوروزی گفت: اِ اِ شیرهای آب کجاست؟ با تعجب برگشته و به آبخوری نگاه کردم، دیدم شیرها نیست، گفتم ای وای برده اند، باز دزد آمده به خدا. زود همه جا را نگاه کردم که ببینم دیگه چه چیزهایی را برده اند. دیدم شیرهای دستشویی نیست و قفل در انباری را هم شکسته اند. دویدم داخل کلاسها و بخاری ها را نگاه کردم که خوشبختانه بخاری ها سر جایشان بود و قفل دفتر همکاران هم بسته بود. کمی خیالم آسوده شد. در همین هول و هراس بودیم که که افسانه و گلی و شهربانو که برای بردن لبتاب و برخی وسایل دیگر آمده بودند از راه رسیدند. با دیدن چهر های پریشان ما پرسیدند چی شده؟ داشتم می گفتم که دزد آمده است و شیرهای آب و خرماهای بچه ها را برده که چشمم به جای زنگوله افتاد. آه از نهاد همه ی مان برآمد و چشمانم سیاهی رفت و با دیدن جای خالی زنگوله چنان شوکی بهم وارد شد که جای آمپول های پنی سیلین سی سال پیشم هم دوباره به درد آمدند! (نمی دانم چرا هر وقت شوک بهم وارد می شود یا خیلی سردم می شود جای آمپول هایم درد می گیرند!)
در همان چند لحظه همه ی خاطرات چند ساله ی ام با زنگوله از پیش چشمم گذشت و گفتم حیف از زنگوله قشنگمان. افسانه از ناراحتی زیاد زد زیر گریه. گلی که زمانی دانش آموز اینجا بود و صدای این زنگوله برایش یادآور زنگهای شادی و درس و دوستی بسیار، با آه و نفرین گفت:خیر نبینند ایشالا، چقدر صدای این زنگوله را دوست داشتم. شهربانو هم با ناراحتی گفت آخه این زنگوله چه به دردشان می خورد.
پس از کمی مرثیه خوانی زنگ زدم به نیسان برای بردن وسایل، زیرا از تجربه ای که داشتم می دانستم مرحله ی اول دزدی بیشتر جنبه ی شناسایی دارد و به زودی برای بردن وسایل سنگین تر باز هم خواهند آمد.همه ی بخاری ها را باز کرده و با کامپیوتر و برخی وسایل دیگر بردیم یک جای امن تر و پس از آن رفتیم دنبال جوشکار تا آن طرف حیاط را که هیچ گمان نمی کردیم دزد بتواند بالا بیاید نرده بکارد.
در این میان اما آواز یاکریم که در خانه ی چوبی جدیدش لانه ساخته و با خیال اسوده خوابیده بود بسیار جان نشین بود و انگار می گفت امیدوار باش رفیق، این نیز بگذرد.😊

 

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط