زمهریر

داستان افغانستان

زمهریر، قدیر حبیب – چاپ اول زمستان 1397

بخشی از داستان را می خوانید:

كمپ ما دورتر از شهر، از يك تپه ي كم ارتفاعِ سرسبز، سركشـيده و دورادورش را درختان بي ثمر جنگلي، حصـار بسـته انـد. جـواني ايـن عمارت، گرچه به ساليان پيش از جنگ مي رسد اما معلوم نيسـت كـه چي معجزه يي از چشم پركينِ بمب هاي پنج صـد كيلـويي انگريـز در امانش داشته است. شايد هوابازان به گمـان خانـه ي اجنـه و ارواح، از فروكــوفتنش چشــم پوشــيده باشــند. عمــارت، ارســي هــاي تنــگ و كوچك دارد. تنها به يك كله امكان مي دهد كه چشم انداز پـيش رو را تماشا كند. از صبح تا بـه گـاه غـروب، ارسـي در انحصـار سـورج است، ولي همينكه تاريكي سرمه يي رنگ شام در افق مشـرق آمـاس كرد، مي روم، از شانه اش مي گيرم، مي گويم: «قـراول بـدل مـي شـود. دور شو كه حالا باران مي آيد. دشمن هنـدو كـه بـاران اسـت، نـي؟ !» مي خندد و جايش را به من رها مي كند….

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

Amu
Amu
Amu