زادروز

نادر موسوی

پسر بزرگ‌تر سمت چپ با موهای بلند سید نادر است با کودکان بستگانش در مزارشریف

زادروز- نویسنده نادر موسوی- 1 مهر ماه 1397

براساس پاسپورت ناچَل وطنی و کارت آمایش باطل شده ی ایرانی ام، امروز زادروزم بود: یکم مهرماه یا به گفته ی مادرم یکم میزان. این تنها نگاره ی کودکی هایم است در یک روز گرم تابستان در روستایمان «علی چوپان» شهر مزارشریف که یکی از فامیلهای دور گرفت. رفته بودم خانه ی پسر عموی پدر کلانم برای آوردن آب. آب چاه خانه ی ما کمی شور بود و آب چاه آنها شیرین. یکی از کارهای همیشگی ام در تابستان آوردن آب بود. یک چوب کوچک شبیه ترازو داشتم که به گمانم به آن چنگک می گفتند. دو تا سطل کوچک به دو سوی آن آویزان می شد و خودش را باید روی شانه می گذاشتم. کار اصلی ام هم گاو چرانی و کاه و جو دادن به گاوها و خرها و گوسفندان و گاهی جینجَک و خار زدن بود و همینطور آوردن آب زمانی که آب در جوی ها نمی آمد و حوضمان خشک می شد آب خوردن را باید از خانه ی حاجی بابه می آوردیم.

آن روز هم رفته بودم آب بیاورم که «شاه آغا» یا «نورآغا»که پسر سیدطوری بود با دوربین عکاسی به گردن از شهر آمد. خواهرش زن سیدعلی پسر عموی پدرکلانم بود. جوانی رشید و خوش پوش و بسیار خوش چهره که شنیدم پسان ترها در جنگ کشته شده است. همه ی ما را جمع کرد. مرا هم صدا زد و گفت نادر بیا ایستاده شو که از تو هم عکس بگیرم. می خواهم بفرستم برای مادرت که در ایران است. آن زمان مادرم با دیگر خواهران و برادر و پدرم در بندرعباس بودند و من و یک خواهر ناتنی ام مانده بودیم پیش پدر کلانم. خواهر را برای آشپزی و نان پختن و … مرا هم برای گاو چرانی و آب آوردن و… نگه داشته بودند.
نمی دانم که آیا در این روز به دنیا آمده ام یا پدرم که پس از آمدنم به بندرعباس برایم کارت گرفت این روز را برایم نوشته تا بتوانم به مدرسه بروم.

اگر چنین روزی به دنیا آمده باشم نتیجه ی مِهر یلدایم و دلشاد از اینکه روز آمدنم به این جهان پر هیاهو روزی است که بچه ها به مدرسه می روند.

پ.ن: ناچَل: بی اعتبار، بدون ویزا و اقامت!
«نفر نخست از سمت چپ منم و دیگر بچه ها هم به گفته ی مادرکلانم مَچَک های سیدصفدر یا همان حاجی بابه می باشند!
مَچَک: نواسه و نبیره و نتیجه

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students