رویاهای بر آب رفته

رویاهای بر آب رفته- نویسنده بانو محمدی

 

مرسل

 

به خاطر آلودگی هوا مدرسه تعطیل بود. به درخواست مدیرمان آقای موسوی برای تکمیل پرونده­های بچه ­ها به مدرسه رفتیم. ساعت اول صبح بود و همکاران تک و توک آمده بودند. مژگان که به علت حساسیت دارویی حال خوبی نداشت کمی دیرتر آمد. بعد از چند دقیقه خانم حسنی و مژگان برای کار مهم به کلاس زبان رفتند و به علت مشکل بودن کار، بهار هم به کمک آن ها شتافت. البته به صورت کاملاً داوطلبانه و مشتاق. خانم حسنی برگشت به کتابخانه و بعد از دقایقی طولانی مژگان با حالی آشفته به کتابخانه آمد. از چهره اش معلوم بود اتفاقی افتاده است. نگران شدم و پرسیدم اما مژگان حرفی نمی زد. سرانجام با اصرار و نگرانی فراوانی که چهره­ ی آشفته­ ی مژگان در ما ایجاد کرده بود مژگان به خود آمد و گفت:«مرسل غرق شده!».  فکر کردم گوش هایم اشتباه شنیده است. دوباره پرسیدم: چی گفتی؟ چی شده؟ مرسل؟ مژگان بیشتر توضیح داد که بله، مرسل کاظمی که دانش آموزمان بود و خواهر شبیر که تازه عقد کرده بود با خانواده خودش و همسرش که تازه از کابل آمده بودند و به همراه خانوده عمه­ اش به قصد اروپا راهی سفر شده بودند که در آبهای بین ترکیه و یونان قایق شان می شکند و مرسل و سه تا کودک عمه­ اش می افتند در آب و جلوی چشم خانواده ­اش غرق می شوند. مادرش هم در ترکیه و در بیمارستان بستری شده است. زبان همه بند آمده بود. هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت. خودم انگار که صدا و تصویر از مانتیور ذهنم قطع شده باشد، نه چیزی می شنیدم و نه می دیدم. کاملا سکوت بود و چهره ی معصوم مرسل. باورم نمی شد. مثل اینکه برنامه ای را روی سیستم نصب کنی و ارور بدهد و اصلاً نصب نشود.

بهار و پریسا وارد کتابخانه شدند و از چهره ها و سکوت مان فهمیدند که روح لطیف و مهربان مژگان توانایی هضم این فاجعه را نداشته و ما هم فهمیده ایم چه رخ داده است. همکارم بهار تعریف کرد که چند روز پیش نذر داشتیم و مرسل آمده بود خانه مان. چمدان لباس های عقدش خانه­ ی ما است. گفته بود که وقتی رسیدیم برادرم شبیر می آید و چمدانم را برایم می آورد.

گفت: از وقتی این خبر ناگوار را شنیدم تمام بدنم سرد شده و سرما به استخوانم نفوذ کرده و تا همین حالا هم گرم نشده ام. هر لحظه که به یادش می افتاد اشک می ریخت. مژگان گفت: ای کاش بخاطر درس نخواندش سرش داد نمی زدم. اما من هنوز باور نمی شد و در شوک بودم. مرسل؛ دختری 16 ساله با قدی متوسط و لاغر، پوست گندمی، ابرو های مشکی و چشمان درشت و معصوم. لبخندی زیبا و ملیح، مهربانی که همیشه هم برای معلمانش داشت و هم برای دوستانش. می گفت:می دانم برای بهتر شدن درس ام سرم عصبانی می شوید، قول می دهم درسم را بهتر بخوانم. این اواخر نامزد کرده بود با یکی از پسران اقوامش که در دانشگاه کابل در می خواند. من در شیفت دختران نبودم. تابستان معلم جهشی بودم و او دانش آموزم بود. یک روز اتفاقی دیدم که در دفتر ایستاده و چهره اش عوض شده. پرسیدم و فهمیدم که نامزد کرده است. لبخندی زدم و با اشتیاق تبریک گفتم. از خجالت سرش را پایین انداخت و لبخند کوچکی روی لبانش نقش بست و گونه­ هایش سرخ شد. تا جایی که نتوانست جوابم را بدهد. خواهرش گفت: تشکر خانم محمدی. کمی از مدل ابرو و چهره جدید اش تعریف کردم و گفت: برای این آمده که دوباره به مدرسه راهش بدهند. گفتم: خب نباید اینقدر چهره ­ات را عوض می کردی. الان همه دختر ها می خواهند ابرو هایشان شبیه تو باشد. بعدش ما چه کار کنیم؟

کمی از همسرش پرسیدم و در آخر گفتم: دوستش داری؟ خندید. لبخندش با رضایت بود. گفتم: کار خوبی کردی که ازدواج  کردی، آرزوی خوشبختی دارم برایت.

آن روز نمی دانستم که یک روزی خبر مرگش را خواهم شنید. نمی دانستم چمدان آرزوها و احساسش را می بندد و رها می کند و می رود. می رود تا آرزوی زندگی ­اش را، جوانی ­اش را، آرزوی عروسی ­اش را، زندگی با همسر و خانواده و بچه هایش را با خود به قعر دریا ببرد. نمی دانستم دسته گل عروسی ­اش را همسرش باید بر سر مزارش ببرد. نمی دانستم به جای خانه بخت در سینه قبرستان آرام می گیرد.

روز بعد در مدرسه دیگر همکاران هم مطلع شدند. آنها هم باورشان نمی شد و بسیار غمگین شدند. فرشته که پارسال ناظم اش بود نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. گفت: امروز روز خاکسپاری ­اش است. بهار می گفت که چمدانش را دیدیم که خواهرش دنبالش آمده بود، هیچ کدام نمی توانستیم جلوی گریه مان را بگیریم. من اتفاقی در همان لحظه نامه ­ای که مرسل برایم نوشته بود را از کیفم پیدا کردم. 2 سال پیش نوشته بود: «سلام خانم محمدی جان. من از شما خوشم می آید. از حرف زدن شما خیلی خوشم می آید اما شما وقتی ناراحت می شوید و داد می زنید من می ترسم. سعی کنید که داد نزنید. من همیشه شما را دوست دارم. شما معلم خیلی مهربان و با محبتی هستید. شما همیشه در کلاس حرف می زنید و سعی می کنید با همگی خوب و با ادب صحبت کنید. با تشکر مرسل کاظمی.»

با دیدن نامه اشک بهار دو چندان شد. گفتم: ماندگاری یک تکه کاغذ بیشتر از یک انسان است. دو سه روز بعد تازه باورم شد که مرسل دیگر نیست! یک روز تمام نمی توانستم جلوی اشکم را بگیرم. در خانه علت را جویا شدند من تا می خواستم توضیح دهم دوباره گریه می کردم. بردارم از دانشگاه آمد و علت آشفتگی حالم را پرسید، تا می خواستم بگویم اشک هایم ریخت و بغض گلویم را فشرد. پدرم گفت:تو برو چای درست کن نمی خواهد دیگر بازیگوشی کنی. من برایش تعریف می کنم. با خود فکر می کردم خدا می داند چقدر ترسیده بوده، چقدر داد زده، چقدر کمک خواسته، دست و پا زده! خانواده اش در آن زمان چه حالی داشتند! حالا چه حالی دارند.

خدایا یعنی در این دنیای به این بزرگی فقط افغانستانی ها هستند که جا نمی شوند؟ افغانستان وضعیت این چنین است، ایران مشکلات خودش را دارد و خارج از دو کشور هم که با این همه خطر به امید زندگی بهتر می روند و این چنین سرنوشتی منتظرشان است. هیچ وقت از خطر جدا نیستند، هیچ وقت به آرامش نمی رسند. و این تازه یکی از کسانی است که من می شناسم. هزاران مرسل دیگر هم با آرزو های شاید بیشتر و با وضعیت بدتر در این راه جان خود را از دست داده اند و خانواده هایشان این داغ را تا آخر عمر بر دلهایشان دارند.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

letter
Wishing Peace