روزهای برزخی

 

نادر موسوی


روزهای برزخی- نویسنده نادر موسوی

1399.06.23
امروز دعوت بودم به شبکه ی چهار، برنامه ی مدرسه ی ایرانی. قرار بود درباره ی مشکلات آموزش کودکان مهاجر گفتگو کنیم.
در آخرین لحظات گفتند آفیش نشده اید و ماند برای یک روز دیگر. یک سر آمدم کتابخانه که دوستم مهندس ممتاز از کابل زنگ زد. داشت در خیابان های کابل قدم می زد و از میوه های تازه و مرد جواری فروش می گفت. دیدم گپ به درازا می کشد. چوکی روی حویلی را برداشته و آمدم توی راهرو و گفتم حالا شکم سیر گپ بزنیم. از بالا رفتن نرخ دلار و کم ارزش شدن تومان نالان بود. گفت:اینجا ده سال است که نرخ نان و کچالو و زردک و یک سیخ کباب یک چیز است و تکان نخورده، چهارشنبه یک هزار حواله کردم تهران، بیست و چهار میلیون، امروز شده است بیست و شش و نیم میلیون، از برای خدا! ایی چی حال است؟ گفت: مگر اقتصاددان ندارید که نرخ دلار هر لحظه ایقه بالا میره؟ گفتم: شاید این همکار همین اقتصادانان باشد!
گفت: چی رقم زندگی می کنید با این گرانی؟ گفتم: ما چون هیچ نداریم، غم هیچ نداریم. از قدیم گفته اند مرگ دسته جمعی طوی است! روزگار ما هم شده است شبیه آن صحنه ی کارتون تام و جری که تام وقتی دید چند لحظه ی دیگر دهانش سرویس است و راه فراری هم ندارد، رفت یک قبر برای خودش کند و داخل آن با لبخند و آرامش خیال دراز کشید و یک گل و صلیب هم زد روی قبرش که زحمت بازماندگان را کمتر کرده باشد!😊
پانویس:
آفیش: اجازه ورود
جواری پِلّه: ذرت بو داده، پُفیلا
چَوکی: صندلی، چَندَلی
کچالو:سیب زمینی
حویلی: حیاط
زردک: هویج
ایقه: این قدر
طُوی: جشن عروسی
یک پهلو: یک وری، به پهلو خوابیدن

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

جایزه IREAD
iBbY-iRead
farhang school