دوباره

دوباره- نویسنده نادر موسوی
1400-7-23

دوستی زنگ زد و گفت چند جعبه سیب برای بچه ها کنار گذاشته ایم، بیا ببر. رفتم تا آن سوی شهر. هفت جعبه سیب سرخ بود. بار کرده آوردم. راننده اسنپ گفت: بار داری، کرایه بیشتر میشه. گفتم چند دانه سیب بردار! گفت سیب میخواهم چیکار، پول بده. گفتم:پول میخواهی چیکار، سیب بردار! مردی درشت هیکل بود با ریش و بَروتی کشال و خون چقان. برگشت و چنان نگاهم کرده و گفت: شوخیت گرفته آقا؟ که گفتم: ببخشید مزاح کردم، کرایه سر جایش، یک دانه سیب هم بردار! گفت:نوش جان. همان کرایه را دوبله کن کافیه!

سیب ها را آوردم داخل، مدرسه ساکت و آرام بود گاه گاهی آواز سوزناک جوجه گنجشکی تنها مانده شنیده می شد. یک دانه سیب سرخ برداشته و روی میز دراز کشیده و دمپایی ام را به یاد روزهای کودکی گذاشتم زیر سرم و رو به آسمان سیبم را خوردم. شیرین و آبدار بود و هر گازی که می زدم شربش بادباد می شد و می پرید به هوا. هفته پیش هم دوستی چند جعبه سیب سبز فرستاده بود.‌ بچه ها که می آمدند به هر کدام یک دانه سیب می دادیم، خوش حال و خندان می خوردند. در همان چند دقیقه که دراز کشیده بودم چند نفر زنگ زد و پرسیدند که جای دارید یا نه؟ امسال هرکس که زنگ می زند می گویم بیا، اینجا که ایستگاه آخر است و جای دیگری ندارند که بروند. تا دیروز شمار دانش آموزان به ششصد و سی نفر رسیده است. دوستی گفت جایتان تنگ نیست، ماندم چه بگویم، یاد مثلی وطنی افتادم و گفتم:دل که تنگ نباید جای تنگ نیست! گفت: خو خی! گفتم: ها وله!

دو روز پیش با صاحب مدرسه ی قدیمی که سالهاست سرای معتادان و آدمهای بی خانمان تر از ما شده، گپ زدم، گفت برقش را کشیده ام دوباره، بقیه اش را خودت بکش و برای هشت، نه ماه استفاده کن. می خواهم بکوبم. از همان سال نود و دو که از ما گرفت گفت می کوبد اما تا کنون نشده است. به همین امید گفتم باشه. آمدیم دیدیم، از آن مدرسه ی قشنگ فقط یک چار دیواری مانده و بس. به هر سویش که نگاه کردم جز وحشتم نیفزود، اما چاره نداریم و باید دوباره بسازیم اش اگرچه با بر آمدن جان خویش. با این ششصد و سی نفر که بی گمان به هفتصد هم خواهد رسید تا آخر هفته، غیر از این، به یک جای دیگر هم نیاز هست و … چند دقیقه ای که دراز کشیده بودم همه ی اینها از سرم گذشت، بیخی سیب و شیرینی اش از یادم رفت‌. با حرص یک گاز محکم دیگه زدم طوری که یک تکه اش پرید به گلویم و به گفته ی مادر کلانم نزدیک بود یک مرگ شوم! یک قُلپ آب نوشیدم و آمدم بیرون در حالیکه شعر شادروان سرور رجایی از ذهنم می گذشت که:

دوباره چشم کابل می شود باز
انیس و همدم گل می شود باز

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط