در انتظار ابابیل

داستان افغانستان

در انتظار ابابیل (مجموعه داستان)، حسین فخری/ چاپ اول زمستان 1397

در انتظار ابابیل

بخشی از کتاب را می خوانید:

آسان نيست كه آدم بچـه هـا را ببينـد كه هر سو مي دوند. مي خندند. توپ دنده، چشم پتَكان، بجل بازي دارنـد و خودش كاري از دستش ساخته نباشد. شب و روز مي انديشيدم. «چطور خواهد شد. كارم به كجا خواهد كشيد
سه ماه گذشت. صبح يـك روز ابرهـاي سـنگيني بـالاي قريـه سـايه افكنده بودند. بـاد ضـعيف پـاييزي در اول قـادر بـه رانـدن آن هـا نبـود.
كم كم باد شدت گرفت و شكم ابرهـا پـاره گشـت و نـور زلال آفتـاب تابيدن گرفت.
اكــرم پســر صــاحب بــاغ زردآلــو از كنــارم گذشــت و گفــت :
«مي خواهي به پـدرم بگـويم كـه تـو را مـزدور بگيـرد . كـار خانـه ي مـا
زحمت ندارد
از قيافه ي پدرمانندش بدم آمد و گفتم: «زنده باشي. نميتوانم

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

Amu
Amu
Amu