در آرزوی صلح

دو سال قبل زمانی که طالبان به روستایشان حمله کرد، مثل خیلی دیگر از مردم روستا گریختند.اما تعداد کمی هم از مردان روستا ماندن تا بجنگند و مثل همه ی این چهل سال ماندن و جنگیدن. جنگی که مبارزان هر دو جبهه آن را جنگ مقدس می نامند. یکی( طالبان) آدم هایی هستند که برای خدا جهاد می کنند. رهبرشان شبی پیامبر را در خواب می بیند و پیامبر وظیفه ی هدایت مسلمانان و جنگ با کفار را به او می سپارد. سربازان این گروه موظف اند به شهر ها و روستاهایی حمله کنند و آدم هایش را بکشند که کافرند.
در مقابل گروهی هست که نه تنها خود را کافر نمی دانند بلکه دین و روش زندگی خود را بهترین راه برای رستگاری می دانند. برخی هم می جنگند چون متعقدند باید بمانند و بجنگند برای چیزی که حق شان است و این دو گروه سال هاست که از آن ها گرفته.
در این بین اما زنان و کودکان و حتی مردانی هم هستند که فقط یک دین را می شناسند و حق خود می دانند که صلح است. کودکانی که به جای فکر کردن به اسباب بازی و شیطنت های کودکانه شان، شب ها خواب مردانی با ریش های بلند را می بینند. مردانی که تصور می کنند با کشتن هر بچه یک قدم به کاخ و حوری هایش در بهشت نزدیک تر می شوند. گناه کودکان اینجا به دنیا آمدن شان است، جایی اشتباه و در جمعی اشتباه.
با همه ی این ها کودکانی مثل آرشیدا که از جنگ جان سالم به در برده اند در هر گوشه از دنیا که جنگ و گلوله و خمپاره نباشد از آرزوهایشان می نویسند و خواب هایی که برای آینده می بینند را نقاشی می ‌کنند.
آرشیدا روزی عضو تیم ملی تکواندوی افغانستان بود و آرزوی المپیک رفتن را داشت، حالا اما آرزو دارد روزی باریگر سینما باشد.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

جایزه IREAD
iBbY-iRead
farhang school