درافتادن و ورافتادن!

 

1395-9-1 – روبروی آموزشگاه پیشین
اینجا ساختمان دبستان پیشین ماست که روزهای پایانی تابستان 1392 صاحبش با به ظاهر رندی از ما گرفت و تا هنوز که هنوز است از زیر حساب و کتابش در می رود و مانده ی پول پیش را نتوانسته ام بگیرم.
پیشترها پیغام داده بود که باید کرایه را بیشتر کنی. آن تابستان هم هرچی خواهش کردم که کرایه را زیاد نکن و بگذار بچه ها تا ساختن اینجا(مجوز تجاری گرفته بود و قصد ساخت چندین طبقه را داشت)  درس بخوانند، گفت نه. گفت یکی دیگر آمده است و پنجاه میلیون می دهد با یک میلیون کرایه. اگر می توانی همین را بده و بمان وگرنه خالی کن، من پول می خواهم. سخت بی پول بودم و جور کردن آنهمه پولِ پیش برایم سخت بود و از سویی هم دزد در میانه همان تابستان همه چیز را برده بود و باید برای فراهم کردن وسایل دزده شده کلی هزینه می کردم. پس از گفتگوی بی نتیجه و کارگر نیفتادن خواهش ها، آنجا را با چشمان اشکبار و پس از نزدیک هشت سال رها کردیم.
مستاجر بعدی که یک پخش کننده ی دستمال کاغذی و جوانی قلدر و از همین محل بود، پس از قریب هشت ماه سکونت، بدون اینکه کرایه ای بدهد خانه را خالی کرد و رفت و پس از آن هم مدرسه شد جای قرار و دیدار معتادان محله و حشیش کشی و شیشه زنی و سالن کنفرانس و گفتمان بین المعتادین! به گونه ای که هر وقت از پیش ساختمان می گذشتم یک نفر از در و دیوار آویزان بود؛ یا در حال بالا رفتن یا در حال پایین آمدن!
پس از مدتی باز دیدم که در حیاط باز است و از همسایه خبردار شدم که دزدها باز آمده و کنتور برق و باقی مانده ی درها و پنجره ها و آهن آلات و هرچی که بردنی بود را برده اند.
پریروز که از اینجا می گذشتم باز دیدم که کرکره ی اتاقکی را که یک روز دفتر دبستان ما بود از جای کنده و برده اند و صاحبخانه هم جای کرکره را با نرده جوش داده است.
ایستادم جلو همان اتاقک دفترایستادم و به دوستم نوروزی خواهش کردم یک عکس به یادگار بیندازد. وقت عکس انداختن به شوخی گفتم جناب نوروزی یادت باشد هرکس که با یک معلم و مدرسه و بچه ها در افتاد، ور افتاد، این هم شاهدش!
در راه پس از تعریف کردن داستان مدرسه؛ گفتم آفرین به دِل آدمهایی که با خواست و رضایت خود برای آموزش بچه ها مدرسه هایی را از بنیان و با همه ی امکانات می سازند وکلیدش را می دهند به آموزش و پروش تا بچه ها بتوانند در آنجا راحت تر درس بخوانند اما چه  دردناکند افرادی که با وجودی که پولشان از پارو بالا می رود(مانند همین صاحب خانه ی پیشینم) اما دل و بزرگی و منشِ دِهِش مکان مخروبه ای را- هرچند موقت و با اجاره و کرایه- به مدرسه ندارند.
**در عکس نقاشی روی دیوار دبستان هم دیده می شود که تابستان 1389 دوست هنرمندم شاه عبدالله کشید و وقتی پرسید زیر نقاشی چه بنویسم گفتم بنویس: «با دانش و دوستی صلح و آبادانی را به کشورمان هدیه کنیم»

Tags

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students