دانش و دوستی

یکم ثور(اردی بهشت) 1392- حیاط مکتب پسرانه.
در سال جدید ناظم مدرسه به خاطر مشکلاتی دیگر نتوانستند بیایند و خودم هر روز صبح درِ حیاط مدرسه را باز کرده و منتظر آمدن بچه ها می مانم تا زنگ خوردن. دیدن چهره های شاداب و با طراوت بچه ها که با خنده و سر و صدا و بدو بدو قدم به حیاط مکتب می گذارند هر انسانی را وجد می آورد. من هم وسط حیاط یک صندلی گذاشته و آمدن آنها را تماشا می کنم. بچه ها عادت کرده اند بعد از ورود به مدرسه بدو بدو می آیند و باهم دست می دهیم. این دو سه هفته قدرت الله (دارای گرم کن آبی) و محمد شاه جزو از بچه هایی هستند که به مدرسه می آیند. امروز داشتم با قدرت الله گپ می زدم که محمد شاه با آن قیافه ی همیشه خندانش از راه رسید. قدرت می گفت پدرم کفش درست می کند، کفش نو. پرسیدم میخواهی چیکاره شوی؟ گفت می خواهم پلیس شوم. گفتم برای چی؟ گفت چون می خواهم طالب ها را دستگیر کنم. گفتم مگر طالبها چیکار کرده اند؟ گفت: چون آنها آدمها و بچه ها را می کشند. محمد شاه گفت می خواهم رییس جمهور شود. گفت وقتی رییس جمهور شوی میخواهی چیکار کنی؟ گفت نمی دانم! محمدشاه و قدرت الله همکلاسی هستند. وقتی داشتند می رفتند گفتم برگردید و این عکس را از آنها انداختم. آن گلدان کوچکِ کوچک را هم محمدشاه آورده است. هر کدام از بچه ها در مکتب یک گلدان دارند که خودشان به آنها آب می دهند و آخر سال هم با خود می برند.

 

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students