دانایی

دانایی😊- نویسنده نادر موسوی

1399-3-11

امروز در میان فیلم های گوشی چشمم به این فیلم افتاد و تخیلات کودکانه ای که برای دوستم تعریف کرده بودم و ماه پیش در برگه ی روزنوشت نوشته بودم. من و سیدکاظم و روانشاد نظرمحمد که فامیل بودیم و در جوانی در جنگهای داخلی در مزارشریف کشته شد، همیشه باهم مدرسه می رفتیم و می آمدیم. کاظم و نظرمحمد نواسه های کاکای پدرکلانم بودند. آن روز هم من و نظرمحمد داشتیم از مدرسه برمی گشتیم، من که درسم بهتر از نظرمحمد بود و پدرم هم باسواد و پیش آنها احساس فرهیختگی و دانایی می کردم با شور و هیجان تعریف می کردم که اگر تیل(بنزین) طیاره را به موتر(ماشین) بیندازیم، موتر هم پرواز می کند!

پدرکلانم که پشت دیوار کوتاه باغ داشت بیل می زد انگار صدایم را شنیده بود که گفت این گپهای دیوانگی چیست که می زنی نادر؟! با شنیدن صدای پدرکلان، زبانم از ترس و شرمندگی بند آمد و بسیار ضایع شدم. دوستم نظرمحمد هم کلی خندید و گفت خوب شدی، دیگه یادت بمانه که از این قصه های دروغ نگویی!

یازدهم خرداد یکی از همکاران چیزی گفت که یاد آن تئوری و داستان تخیلی خودم افتادم و در برگه ی روزنوشت نوشتم.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students