خودگردان و سرگردان

نمایشگاه کتاب

خودگردان و سرگردان- نویسنده نادر موسوی

1393-2-10

غرفه افغانستان- نمایشگاه کتاب تهران

– چند روز پیش با خبر شدم که دوست قدیمی و هنرمند عزیز جناب آقای حسینی می آیند تهران. آخرین بار اردی بهشت سال 1384 همدیگر را از نزدیک دیده بودیم در میدان انقلاب. امروز گفت نمایشگاه هستم. با وجود اینکه حالم مساعد نبود بعد از ظهر رفتم طرف نمایشگاه. وقتی نزدیک غرفه خانه ادبیات رسیدم داشت با اطرافیان گپ می زد. تا چشمش بهم افتاد مثل گذشته با لبخند و تمام انرژی از جای بلند شده و از غرفه یرون آمد و به رسم افغانستان محکم بغل کشی کرد. از همان ابتدا شروع کرد به شوخی و اینکه چقدر پیر شده ام. از دیدنشان بسیار انرژی گرفتم و خوشحال شدم. کمی گپ زدیم. با وجود حضور چندین ساله در کابل و برخلاف بسیاری از دوستان هنوز همان شور و حرارت و مهربانی قبل را داشتند. آقای موسی اکبری عکاس و هنرمند هموطن هم در غرفه ی روبرو مشغول چیدن عکسهایشان بود. با ایشان هم خوش و بشی کرده و از دیگر غرفه های مربوط به افغانستان دیدن کردم. وقتی دوباره برگشتم به غرفه ی خانه ادبیات آقای حسینی و آقای دکتر دهقان با دیدنم خندیدند. پرسیدم موضوع چیست که آقای حسینی با همان لحن خاص خودش گفت ببخشید دیگه وقتی با آقای دهقان درباره ی شما گپ می زدیم از شما به عنوان موسوی خودگردان یاد کردم از بس در این مدرسه ی خودگران دیر مانده ای! گفتم اشکالی ندارد آدم خودگردان باشد بهتر از آنست که دیگرگردان باشد!

– نشر عرفان با مدیریت آقای شریعتی بازهم مانند سالهای گذشته با کتابهای متنوع و با نظم و انضباط بیشتر در بخش افغانستان حضور داشتند. آن طور که دیدم و شنیدم با کوشش و پیگیری ایشان فضای بزرگی را هم به بخش افغانستان اختصاص داده اند که امیدوارم مانند سالهای گذشته از رونق کافی هم برخوردار گردد.به نظر می رسد با رفتن آقای امیری از بخش فرهنگی سفارت، دیگر از آن جنب و جوش و فعالیت سالهای قبل هم خبری نخواهد بود زیرا غرفه ی بخش فرهنگی سفارت امسال بسیار خلوت و مختصر دیده می شد.

– اولین غرفه ای که قبل از رفتن به غرفه ی افغانستان به آن سر زدم سالن کودکان وغرفه ی انتشارات پنجره بود. همان انتشاراتی که در یک روز بارانی زمستان گذشته مقدار زیادی کتاب گلچین شده ی کودک به کتابخانه ی مدرسه مان اهدا کردند. خوشبختانه خانم ستوده و پدر بزرگوارشان هم در غرفه حضور داشتند. با آقای ستوده هم آشنا شده و از دیدنشان خوشحال شدم. صحبت کوتاهی در باره ی کتابخانه ی مدرسه شد. یکبار دیگر به خاطر کتابهای اهدایی از طرف بچه ها تشکر کردم. آقای ستوده با مهربانی قول دادند که از کتابهای جدید منتشر شده باز هم برای کتابخانه ی مدرسه اهدا خواهند کرد.

– در راه رفتن به نمایشگاه بودم که ناظم شیفت پسرها زنگ زد که مدرسه نمی آیید؟ گفتم چطور؟ گفت امروز در مدرسه بچه ها جشن روز معلم داشتند. ابوالفضل اکبری هم برایتان هدیه ای گرفته است و می خواهد به شما بدهد! تنها شاگردی که سال قبل هم به مناسبت روز معلم برایم یک جفت جوراب گرفته بود.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students