خروسان باغ بابر

مجموعه داستان خروسان باغ بابر شامل پنج داستان کوتاه است. محوریت تمام داستان های این مجموعه بر مدار زندگی سنتی مردم افغانستان می چرخد.

خواندن داستان های این کتاب نه تنها از منظر ادبی و لذت ادبی برای مخاطبان طعم خوش آیندی دارد، بلکه تصور فضای بومی داستان های این مجموعه بر هر خواننده زبان فارسی لذت دو چندانی هم از نگاه ادبی و هم از منظر جامعه شناسی فرهنگی مردم افغانستان خواهد داشت.

حسین فخری از معدود نویسندگان افغانستانی است که بیشتر سوژه هایش را از متن جامعه سنتی کشور خود انتخاب می کند، سپس با پرداختن به زوایایی که کمتر به چشم می آید ، سوژه های داستانی خود را به مخاظبان آثارش معرفی می کند.

مدت ها پیش رضا قنبری، نویسنده ایرانی در یادداشتی بیان کرد:( شیوه نوشتاری فخری به شیوه داستان نویسان خوب و موفق ایرانی نظیر هوشنگ گلشیری و امیر حسن چهل تن است که با ایجاد تصاویر پی در پی و توصیفات دقیق از مکان و موقعیت ها می نویسد.).

حسین فخری ، نویسنده پرکاری است که همواره به گویش بومی مردمش می نویسد، نثر او آنقدر ساده و سالم است که هر فارسی زبانی می تواند به راحتی آن را بخواند و از آن لذت ببرد.

حسین فخری ، متولد 1328،از دوران نوجوانی داستان می نویسد و آثارش از سال 1357 منتشر می شود و به عنوان یکی از نویسندگان پرکار افغانستان مطرح است. مجموعه داستان های ملاقات در چاه آهو(1364) اشک کلثوم (1366) گرگ ها و دهکده (1368) مصیبت کلنگان (1369) و رمان تلاش (1367) همه در کابل و مجموعه در انتظار ابابیل (1375) رمان شوکران در ساتگین سرخ(1378) و اهل قصور (1380) و مجموعه نقدهایش بر داستانهای معاصر افغانستان، داستانها و دیدگاه ها (1374) نخست در شهر پیشاور منتشر شدند و پس از آن در کابل.

در سال 1395 مجموعه داستان خروسان باغ بابر (کابل/ 1388) به عنوان برنده ی جایزه ی جلال در بخش ادبیات افغانستان معرفی شد.

بخشی از داستان «خروسان باغ بابر» اين‌گونه نوشته شده است:

«هر دو خروس رها می­شوند. پرهای گردن­شان را سیخ می­سازند. با گردن خمیده مقابل هم می­ایستند و حالا نزن کی بزن! نول (نوک)­ها و پاها و بال­های­شان یک لحظه هم بی­کار نیستند و سر و گردن یک­دیگر را هدف قرار می­دهند. ضربه­های نول و لگدشان کم­تر به خطا می­رود. پرهاست که باد می­شوند. پنج دقیقه و ده دقیقه همه خوش­حال هستند و خوش­حالی خود را با هیاهو و خنده ابراز می­کنند. فقط پدر وقتی می­بیند که خروسش یک بار تخته به پشت می­افتد، خلقش تنگ و پیشانی­اش ترش می­گردد و در شادی عمومی شرکت نمی­کند. اما خلیفه نبی از همه شادتر است و خوش­حالی از لرزشی که سراپایش را فراگرفته، ظاهر است. پیر و جوان مثل خروس­ها قدقداس دارند. حلقه مرغ­بازان تنگ­تر می­شود و هیاهو برمی­خیزد».

داستان افغانستان

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

Amu
Amu
Amu