جشن عاطفه ها

تاریخ: 24-12-1397

جشن عاطفه ها- آرزو جعفری، آموزگار مدرسه فرهنگ

 

امروز 24 اسفند است و خانم نظری از من خواسته‌اند که به واحد یک بروم برای کمک کردن و همکاری با ایشان. از من خواستند که رأس ساعت 9 و نیم در واحد یک حضور داشته‌باشم. صبح که از خواب بیدار شدم به شدت خسته بودم و دوست داشتم بیشتر بخوابم ولی به زور و کشان کشان از رخت‌خواب بلند شدم. ساعت تقریباً 8:30 بود که حاضر شدم و راه افتادم.

با نیم ساعت تأخیر به واحد یک رسیدم. علیرضا هم پشت در ایستاده بود و در می‌زد. کسی در را باز نمی‌کرد، من هم در زدم. روز جمعه بود. ترسیدم که مبادا خواب مانده باشند. گوشی خود را نیز در خانه جا گذاشته‌بودم و شماره‌ی کسی را هم حفظ نبودم. تنها کاری که از دستم برمی‌آمد در زدن و در زدن بود.

عاقبت آقای نوروزی آمد و در را باز کرد. وقتی علیرضا را دید به او گفت که امروز داستان‌نویسی در واحد دو برگزار می‌شود و شما باید به واحد دو بروید. او رفت و من وارد مدرسه شدم. به غیر از آقای نوروزی دیگر کسی آن‌جا نبود.

آقای نوروزی گفت که به خانم نظری و خانم حکیمی زنگ می‌زند چون احتمالاً خواب مانده‌اند. تا ساعت 11:30 در واحد یک تنها نشسته بودم و سرم را  با خواندن یک کتاب گرم کردم. داستان درباره‌ی خواهر و برادری بود که والدین خود را از دست داده بودند. آن‌ها برای سیرکردن شکم خود مجبور شدند که روستای خود را ترک‌کنند و نزد کشاورزی سخت‌گیر بروند و برای او کار کنند. آن‌ها خیلی دوست داشتند که به مدرسه بروند ولی کشاورز اجازه نمی‌داد. تا اینکه در آن روستا شخصی پیدا شد که بچه‌ها را به مدرسه می‌برد و اگر کسی مانع می‌شد، به شدت با او برخورد می‌کرد.

در حال کتاب خواندن بودم که در به صدا درآمد. خوشحال شدم. آقای نوروزی در را بازکرد. شهربانو (دانش آموز قدیم مدرسه) و خواهرش آمده‌بودند. از دیدن شهربانو خوشحال شدم. آقای موسوی از شهربانو خیلی برایمان گفته بود که چقدر کتاب‌خوان، با استعداد و علاقه‌مند به درس و مدرسه است و برای اینکه بتواند ادامه تحصیل بدهد، چه سختی هایی که نکشیده‌است.

شهربانو که آمد دیگر نتوانستم ادامه‌ی کتاب داستان را بخوانم. او شروع به صحبت کرد. از من پرسید که معلم کلاس چندم هستم و اینکه چگونه با مدرسه آشنا شده‌ام. به شهربانو گفتم که من از شاگردان قدیمی مدرسه فرهنگ هستم و هشت سال در این مدرسه درس خوانده‌ام. برایش گفتم که من در همین واحد یک و در همین کلاس که اکنون تبدیل به کتابخانه شده‌است، درس می خواندم.

برایش توضیح دادم که دفتر کجا بود، کلاس اول و … کجا بودند و او با ذوق و اشتیاق به صحبت‌های من گوش می‌داد. برایش تعریف کردم که با گذراندن دوران تربیت معلمی، توانستم که امسال افتخار همکاری با مدرسه را داشته‌باشم.

شهربانو نیز کمی از خود گفت که کجاها درس خوانده‌است. او می گفت که در مدارس مختلفی درس خوانده ولی بهترین دوران مدرسه او وقتی است که در مدرسه‌ی فرهنگ گذشته‌است. او می‌گفت که چقدر آقای موسوی را اذیت کرده و هنگام انتخاب رشته به شدت گیج شده بوده تا اینکه با راهنمایی‌های آقای موسوی، اکنون خوشبختانه روانشناسی می‌خواند و موفق است.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط