بیا که بریم به مزار ملا مامدجان

 

گاهی با خودم میگوم اگر مدرسه نباشد چیکار کنم؟ وقتی سال دوم دبیرستان بودم سخت درس می خواندم، مخصوصاً سال چهارم و برای کنکور، یک ساختمان نیم ساخته ی چندین طبقه روبروی کتابخانه شهدای بندرعباس بود. روزهایی که به کتابخانه می رفتم این ساختمان را می دیدم. هردفعه که از جلوی آن می گذشتم با خودم می گفتم من هم روزی مهندس عمران می شوم و شبیه این را خواهم ساخت. غافل از اینکه به خاطر محدودیت در انتخاب انتخاب دانشگاه که اولین سال بود برای وطنداران اعمال می شد و البته رفیقان و مهمتر از همه بازیگوشی های دوران جوانی خودم، از دانشکده ی کشاورزی سر در می آورم در رشته ی مهندسی ماشینهای کشاورزی. همان روز اولی که بروشور رشته را که نماد آن تراکتور بود دادند دستم، دنیا روی سرم خراب شد طوری که تا آخرین روزهای فارغ تحصیلم می خواستم تغیر رشته دهم و بروم عمران روستایی تا لااقل کمی دردم را تسکین داده باشم اما نشد که نشد، در همان عالم آویزان لیسانسم گرفتم. اما از خوب روزگار در سال آخر تحصیل با دوستم محمدکریم که سخت پیگیر تاسیس مدرسه ای برای بچه های هموطن بود همراه شده و سر از مدرسه در آوردم. هرچند همه رفتند و به نوایی و شهرتی و مقامی رسیدند اما خودم را که می بینم به قول سعدی هنوز همان خاکم که هستم هرچند خوشحال هستم. گاهی وقتی صحبت از مدرسه می شود احساس دایناسوری برایم دست می دهد که در تمام سالها و روزها و برنامه ها و فراز و نشیب های مدرسه بوده ام و حضور داشته ام. هر روز از واحد یک به واحد دو و از واحد دو به واحد سه و بالعکس. همان ترسها از هر تلفن مشکوک و آدم مشکوک و کوتاه آمدن در برابر زورگویی های پنهان آدمهای دو روپَگی و برخی نزدیکان و فامیل چکه چورِ نمک خور نمکدان شکن، به گونه ای که خونم به چهار پنج درجه ریشتر از استرس همیشگی اعتیاد یافته است که اگر روزی درجه اش بیاید پایین مثل آدم معتاد خمار می شوم و اگر استرسی به موقع نرسد فشارم می افتد. گاهی فکر می کنم از بی عرضگی ام است و کار نابلدی ام که در این مدرسه مانده ام. گاهی به شوخی به برخی از دوستان می گویم اگر مدرسه تعطیل شد می روم سبزی فروشی! کاری که دوست دارم به خاطر بوی ریحان و طراوت اش. هر وقت هم از جلو گاری سبزی فروشها رد می شوم بدون اجازه یک دسته ریحانشان را برداشته جلو بینی ام گرفته نفس عمیق می کشم و بعد میگذارم سرجایش و می روم. چند دفعه ای سبزی فروش طوری نگاهم کرده است که انگار خدا شفایم دهد. اما اگر هم روزی سبزی فروشی کردم دوست دارم به جای گاری سبزی هایم را بار شتر کنم و کوچه به کوچه ببرم برای فروش تا بچه ها برای دیدن شتر بیایند و بزرگترها از روی اجبار سبزی بخرند. شتری که با منگوله های رنگارنگ نخی شاد و افسار زیبا تزئین شده است شبیه همان شترهایی که در کودکی ام فصل برداشت خرمن می آمدند و کاهها را بار کرده می بردند.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

نام نویسی
جایزه IREAD
iBbY-iRead