بهشت

1397-11-29- هرگاه از کسی یا چیزی یا پیشآمدی ناراحت و دلگیر باشم میروم میان بچه ها و بی هدف گشت می زنم. آوای خنده ها و شادی و شوخی هایشان مانند باران بهاری همه چیز را شسته می برد.
گاهی به همکاران و دوستانم با شوخی می گویم اگر افسرده ترین آدمها را هم چند روزی اینجا بیاورند افسردگی شان را فراموش می کنند.
پ. ن:
– اگر زنگ شادی بچه ها باشد و پا به مدرسه بگذارم سی، چهل نفره درودگویان می دوند تا با من دست بدهند، گاهی که یکی شان در آن شلوغی دوبار دست می دهد با شادمانی می گوید آقا موسوی من دوبار باهات دست دادم شما نفهمیدی♥️
– به شکایت چند نفر از بچه ها گوش می کردم که ناظم آمد و یک تکه بیسکویت موزی داد و گفت این را سهیلا داده است. گرفتم و یک گاز زدم بسیار خوشمزه بود. هیچ یادم نیامد آخرین باری که بیسکویت موزی خوردم کی بود؟ آمدم حیاط دیدم سهیلا با دوستانش سرگرم خنده و بازی است، بیسکویت را دهانم گذاشتم و گفتم بیا که یک عکس با این بیسکویت خوشمزه ات بندازیم سهیلا. خندید و این نگاره ی زیبا را گرفتم. گاهی در زنگ تفریح که بچه ها روی حیاط اند تا از خوراکی یک نفرشان بر می دارم می بینم که چندین دست به سویم دراز شده و می گویند از خوراکی منم بردارید. برای اینکه ناراحت نشوند از هرکدام یک کوچولو بر می دارم، ذوق کرده چهره شان پر از شادی و لبخند می شود.
-از کنار اسما می گذشتم. نگاهم کرد. حس کردم دنبال شال گردنش که هدیه داده بود می گردد. گفتم اسما بیا یک عکس بندازیم، خیلی وقته باهم عکس نگرفته ایم. هنگام عکس انداختن گفتم شال گردنم خانه است. گذاشتم هروقت برف آمد بندازم گردنم. خندید و گفت باشه.
– از پشت ایستگاه اتوبوس می گذشتم. دیدم خاطره و مصطفی کنار هم نشسته اند. به شیشه زدم. برگشتند و نگاهم کردند، تا مرا دیدند لبخند زدند و چهره شان چون گل شکوفا شد. زنگ خانه که می خورد همیشه خاطره و مصطفی را می بینم که دست همدیگر را گرفته و دور می شوند. یکی از زیباترین صحنه هاست برایم. خاطره کلاس دوم و مصطفی یکم است. آنها خواهر و برادرند.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students