باز هم مدرسه ام دیر شد!-2

عمو صالح

باز هم مدرسه ام دیر شد!-2- نویسنده نادر موسوی
1393-7-5 – من و دوست جدید و باحالم عمو صالح نقاش.

نتیجه ی امت بلاتکلیف، ملت بلاتکلیف، مهاجر بلاتکلیف، والدین بلاتکلیف، بچه های بلاتکلیف، مدیر بلاتکلیف و در نهایت مدرسه ی بلا تکلیف همین می شود که در پنجم مهرماه که بچه های کلاس دومی مدارس دولتی به درس خروس رسیده اند من و عمو صالح تازه رنگمالی را شروع کنیم! ثبت نامها هم هنوز ادامه دارد و وضعیت تشکیل بسیاری از کلاسها به دلیل به حد نصاب نرسیدن نا مشخص است. مثل دکترهایی که هم برای سلامتی مردم دعا می کنند و هم برای ویزیت بیشتر خودشان، من هم در این پارادوکس گیر کرده ام که چه نیت و آرزویی بکنم که هم خدا را خوش آید و هم خودم را؟! نه همه می روند مدرسه ی دولتی که از شرّ این خیر نفس گیر خلاص شوم و نه آنقدر شاگرد می آید که بدون ترس از کم آوردن، کلاسها را سرِ وقت شروع کنیم. بلاتکلیفی ذاتی مهاجرین هم که مزید بر علت است. همه تا آخرین نفس دنبال مدارس دولتی می دوند تا آنجا ثبت نام کنند. وقتی پاسپورت سفید و کارت تقلبی و اقامت جعلی و پیدا کردن یک مدیر آشنا و …. نتیجه نداد و خبری از بخشنامه ی جدید هم نشد آن وقت می آیند سراغ همان لنگه کفش قدیمی که در بیابان به ظاهر نعمت است!

عوامل فوق و ذیل باعث شده است که روز حال و مدرسه این شود که در پنجم مهر به جای تدریس درس دهقان فداکار و روباه مکار به دنبال مالاندن رنگ باشیم به در و دیوار. دور روز قبل یک نقاش آوردم که حدود دو میلیون قیمت داد برای دور روز کارش دود از کله ام برخاست. عزا گرفته بودم که تنهایی چطور مدرسه را رنگ کنم اما بخت با من یار بود و امروز که از در خانه می آمدم بیرون چشمم به این مردِ شریف و جهان دیده ی شهرداری افتاد که با علاقمندی داشت در و دیوارهای نزدیک خانه را رنگ می کرد. رفتم نزدیک و بعد از احوال پرسی خواهش کردم که با آن پمپ جادوگرش که یک روزه کار ده نقاش را می کند کلاسهای ما را هم رنگ کند. در مورد مدرسه پرسید، وقتی از روز و حال مدرسه گفتم، اشک در چشمانش حلقه زد و در جا ماشینم را روشن کرده آمد مدرسه را دید. خرید رنگ را به من سپرد و بقیه ی وسایل لازم را تهیه خودش تهیه ی کرده آمد. حدود ساعت دو شروع کردیم به رنگ کاری.

با تمام پیرمردی اش جوانمردی است اهل دل و دنیا دیده و از نظامی های منضبط قدیمی که به گفته ی خودش چهار سالی را در امریکا دوره ی تانک سواری و شلیک توپ دیده است. با انرژی زیاد ظرف سه ساعت سقف تمام کلاسها را رنگ پاشید و دیوارها هم ماند برای فردا. امیدوارم که تا فردا اتفاقی برایشان نیفتد و تنشان سالم و دور از بلا بماند و مانند شوهر آن معلمِ خوبِ مدرسه به گروگان گرفته نشود و یا هوس سیب چینی نکند که باز هم یک هفته سرگردان و لالَوان شویم و درس بچه های مدرسه دولتی از خروس و مرغ و تخم مرغ گذشته به جوجه برسد و ما هنوز در ای نام تو … مانده باشیم!

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط