این روزها…

این روزها …- نویسنده نادر موسوی- دوم اردیبهشت 1401

بدنم کمی درد می کرد. حال و حوصله ی هیچ کاری نداشتم. پایین تخت مادرجان دراز کشیده بودم و به این اوضاع آشفته جهان بیرون و درون فکر می کردم. گاهی حس می کنم فلج شده ام، هیچ کاری نمی توانم، هرکاری هم می کنیم بیهوده و بی سرانجام است. آب در هاون می کوبیم و برای خودمان الکی خوشیم در این بلبشوی فراگیر و همه گیر و… صدای زنگ گوشی مادرجان بلند شد. خواهرم بود از مزارشریف. صدای هر دو را می شنیدم…

گفت: قریب صد نفر از مردم را کشته اند… اما خودشان می گویند پنج شش نفر بیشتر نبوده. خودشان می کشند و هرچی را هم که دلشان بخواهد اعلام می کنند… هرکسی هم چیزی بگویند خوب کوفته بندی می کنند… کسی را نزدیک شفاخانه نمی مانند… دیروز مردم خیسته اند به روی طالبا… مردم می گویند حالی که اولادا و خودمان را می کشید چی فرقی می کند، بهتر است که خودمان ایستاد شویم… نه کار است نه بار … مردم از گشنگی می میرند اگه انتحاری هم نباشه… مردم حیران مانده اند چی کنند…

مادر گفت: یکی نیست بگوید خاک د سرتان شما آمده اید پاچایی کنین یا مردم را قتل عام کنین؟

گفت: هم مردم را می کشند و هم پادشاهی می کنند. د سر مردم بیخی خدا شده اند…خدا سر مردم رحم کند….

مادر گفت: باز رقم جنگ سقوی شده که هرجای مردم هزاره و شیعه را گیر می کردند می کشتند…. پیر نمی گفتند، جوان نمی گفتند… هرکس را گیر می کردند دست و پایش را بسته و یک سنگ کلان روی شکمش می مانند تا بمیرد…

آمدم مدرسه و موکتی را که چند روز پیش یکی از دوستانم آورده بود روی حیاط پهن کرده و دوشکچه های کلاس مهد کودک را زیر سرم گذاشته و دراز کشیدم… پشه های ریز بالای سرم سخت در پرواز و رفت و آمد بودند… انگار گفتگوهای مهمی داشتند … گاهی یاکریمی هم رد می شد. یکی اش روی نرده های بالای در نشست تا نفسی تازه کند… گربه ی مدرسه از دیوار پشت آمد و با دیدن من که وسط حیاط دراز کشیده بودم چشمانش از حدقه زد بیرون، فکر کرد جن دیده است… اول چند قدمی عقب عقب برگشت و بعد با احتیاط از همان طبقه ی بالا رفت سمت دروازه و با نگاهی که آمیخته با فحش و تعجب و ترحم بود خود را پایین پرتاب کرده و رفت…

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

first Grader students
shahram eghbalzade
farhang school