الهام همیشه خندون

1399-4-31-دیروز الهام همیشه خندون و الهه خواهرش و امیرمحمد پسر همسایه شان آمده بودند کتاب ببرند. وارد کتابخانه شدم که الهام مانند همیشه شاد و پر انرژی داشت غش غش می خندید. پرسیدم چی شده الهام چرا می خندی؟ گفت هیچی، امیرمحمد خندید منم خندیدم. از امیرمحمد پرسیدم گفت همینجوری خندیدم. گفتم مگر می شود الکی خندید؟ حتما یک نفر یک جوک خنده دار گفته؟ گفت نه همینجوری خندیدیم و باز زد زیر خنده و بقیه ی بچه ها هم خندیدند.
خواستم بدانم بچه ها جوک گفتم بلدند یا نه برای همین گفتم بچه ها کسی می تواند یک جوک بگوید؟ همه گفتند نه. رو به الهام کرده و گفتم می توانی یک جوک بگویی؟ باز هم گفت: نه. گفتم هرکی یک جوک بگه دو هزار تومان جایزه داره. اینبار گفت: من یکی بلدم. گفتم:جوک بی ادبی نباشه؟ گفت نه نیست و جوکش را خیلی روان و خوب تعریف کرد. به مسول کتابخانه گفتم یک دو هزار تومانی دارید؟ امیرمحمد که دید جایزه جدی است او هم با خنده یک جوک دیگه تعریف کرد و باز همه ی شان باز زدند زیر خنده. طبق قولی که داده بودم به هر کدام یک دو هزار تومانی دادم و گفتم هرچند هیچی نمیشه باهاش خرید اما چون بلد بودید و خیلی خوب تعریف کنید برایتان جایزه می دهم. از خوشحالی باز خندیدند. از کتابخانه که بیرون آمدم احساس کردم که بیشتر خنده های غش غش شان نه به خاطر جوک ها که به خاطر دیدن کله ی کچل و قیافه ی جدید من بوده است که خودم یادم رفته بود.😅

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students