اطلبوالعلم ولو باالقاچاق!

مدرسه فرهنگ

 

اطلبوالعلم ولو باالقاچاق!- نویسنده نادر موسوی- چهارشنبه دهم بهمن ۱۳۸۶

معمولاً وقتي كلمه ي قاچاق جايي خوانده يا نوشته مي شود آدم منتظر است كه پشت سرش از يك عمل خلاف قانون و يا خلاف شرع كه محكوم و ممنوع است نام برده شود اما ين روزها  يادگيري علم و دانش كه مورد تاكيد تمام پيشوايان مذهبي و ديني مي باشد براي بسياري از كودكان ما در حكم انجام يك كار پر خطر و مشابه قاچاق شده است!!

سه شنبه هفته ي قبل براي چاپ پاكتهاي مسايقه ي جشن معارف كه قرار است از طرف نمايندگي وزارت معارف در 20 اسفندماه برگزار شود در راه رفتن به چاپخانه بودم كه تلفن همراهم زنگ زد و ديدم كه شماره ي 3 افتاد( شماره اي كه تلفن مكتب را به اين نام در گوشيم ذخيره كرده ام) مثل هميشه ضربان قلبم از نگراني دوبرابر شد با صلوات و اَمَ يُجيب گوشي را برداشتم كه ناظم مكتب با صداي لرزان گفت چند دقيقه قبل مدرسه ي ديگري را كه چند تا كوچه از ما بالاتر هست آمده اند و پلمب كرده اند، ما چيكار كنيم؟ ممكنه بعدش بيان سراغ مكتب ما؟

گفتم به دانش آموزان اعلام كنيد كه فردا مكتب تعطيل است تا روز شنبه، كه اگه تا آنوقت نيامدند سراغمان ادامه ي امتحانات نوبت اول را بگيريم.

وقتي رسيدم چاپ خانه به ذهنم رسيد كه يك موضوع ديگر را هم به موضوعات مسابقه مقاله نويسي و انشاء كه بين دانش آموزان مقطع ابتدايي و راهنمايي قرار است برگزار شود  اضافه كنم:

اگر مكتبم را تعطيل كننند

– تا روز شنبه هم همه اش ترس و نگراني داشتم كه اگر خداي نخواسته آمدند و مكتب را بستند چكار بايد بكنم؟

بسياري از دانش آموزان هم ازطريق فاميل و آشنايانشان كه در آنجا بوده اند  از بستن مكتب خبردار شده و ترس و نگراني از بسته شدن مكتب محقرشان را در چهره معصومشان مي ديدم.

مادرم هم كه مثل همه ي مادرها هميشه از ناراحتي و نگراني بچه هايشان ناراحت و نگران هستند وقتي از موضوع خبر شد، “چلپك” يا همان نان روغني كه نذر مخصوص  وطني است را نذر كرد و مي گفت كه خدا چشمشهايشان را كور كند كه سراغ اين مكتب نيايند و باز بچه ها را از سر درس و مدرسه شان آواره نكنند.

اما “گوش شيطان كر” تا امروز كه چهارشنبه است سراغ مكتب ما نيامدند و انشالله تا آخر اين هفته امتحانات نوبت اول بچه ها تمام مي شود.

اما در بسياري از شهرها از جمله اصفهان و مشهد و برخي از مناطق و شهرستانهاي تهران اكثر مكاتب را بسته اند و دانش آموزان مانده اند با چشمان اشكبار و كوله باري از غم در دلهاي كوچكشان و آرزوهايي كه راه دست يابي به آنها را درس و همان مكتب محقرشان مي ديدند.

اين هم نامه ي يكي از دانش آموزان مدارس مهاجرين به رهبر جمهوري اسلامي ايران و درخواست از ايشان براي جلوگيري از تعطيل شدن مدرسه اش:

“سلام من به رهبر مهربان مسلمانان جهان

رهبر عزيزم من هميشه دعا مي كنم كه حال شما خوب باشد.

من يك دختر افغاني هستم كه در كلاس سوم درس مي خوانم ولي در دبستان كوچكي كه مدير و معلم و ناظم و همه دانش آموزان افغاني هستيم.

من دوست دارم در آينده فردي مفيدي براي كشورم باشم و براي مردم ستمديده و رنج كشيده كشورم كمك كنم.

شما دوست داريد كه همه بچه هاي مسلمانان جهان درس بخوانند و هيچ كس بيسواد نماند.

ولي حالا مي خواهند مدرسه ما را جمع كنند و ما را نمي گذارند درس بخوانيم. آنها مي گويند كه مدرسه شما غيرقانوني است. ولي من و همه دوستانم مدرسه يمان را خيلي دوست داريم و مي خواهيم درس بخوانيم. شما پدر همه بچه هاي مسلمانان جهان هستيد و من دختر كوچك شما هستم و از پدر مهربان جهان مي خواهم ما را كمك كند. من وقتي كه فكر مي كنم كه ديگر نمي توانم درس بخوانم خيلي ناراحت و غمگين مي شوم و گريه مي كنم كه چرا من يك كودك مسلمان افغاني هستم ولي نمي توانم درس بخوانم. ما به خاطر جنگ و بخاطر هزاران مشكلات ديگه به ايران مهاجرت كرديم. به كشوري كه همه آنها مسلمان و پيرو حضرت علي (ع) است. و رهبر مسلمانان جهان چون حضرت علي (ع) يار و ياور ماست و من دست پيش او دراز كردم كه ما را كمك كند.”

زهرا حيدري  كلاس سوم

چهارشنبه دهم بهمن ۱۳۸۶

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

farhang school
nader musavi
our students