اشک گلثوم

اشک گلثوم، حسین فخری/ مجموعه داستان- چاپ اول 1397

 

بخشی از کتاب را می خوانید:

پنج سال از تولد دخترش گلثوم مي گذشت. او در اين پـنج سـال خـود را به آب و آتش زده بود تا اگر خـدا بخواهـد صـاحب كـدام طفـل ديگـر شود، ولي تلاش و استغاثه و نذر و نياز و تعويذ گرفتن هـايش هـيچ كـدام سودي نبخشيده بود. هفته ي يكي دو بار راهي زيارت ها مي شد. روزهـاي چهارشنبه به زيارت پير بلنـد سـرمـي زد و جمعـه هـا بـه زيـارت سـخي و ابوالفضل مي رفـت. پـرواي گرمـي و سـردي را نداشـت . وقـت رسـيدن، دروازه، ضـريح و علـم زيـارت را مـي بوسـيد. چشـمان پـر اشـكش را در تكه هاي سبز و سياه و علم هاي فلزي و چوبي آن مي ماليد و رو به آسـمان كرده مي گفت: «خدايا! حاجتم را روا كن و برايم پسري ببخش.»

مجموعه داستان

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

Amu
Amu
Amu