از عشق، از امید، از فردا نمی ترسی..

از عشق، از امید، از فردا نمی ترسی…- نویسنده مژگان نظری- 22 دی ماه 1399

کودک که بودم، پیش از آنکه به مدرسه بروم، مدرسه برایم جایی شگفت انگیز بود. تصوری که از مدرسه داشتم شاید جهانی پر از رنگ، پر از شادی و پر از روح بود… مدرسه ی دوران ابتدایی ام فقط درب خروجی اش رنگی بود، آن هم یک رنگ آبی یکنواخت که مشخص بود سال ها پیش رنگ زده شده. گوشه ی حیاط مدرسه قسمتی را نرده کشیده بودند و جدا کرده بودند و ورود ما به آنجا ممنوع بود. بعدها فهمیدم آنجا مهدکودک بوده، تنها چیزی که ما را کنجکاو میکرد به آنجا سرک بکشیم سرسره ی کوچک قرمز رنگی بود که در گوشه ای گذاشته بودند. هیچ وقت کودکی را آنجا ندیدم… کلاس کوچکی در یک طرف حیاط برای ما بود، خشک و بی روح، دیوارهای سفیدِ رنگ پریده با پرده های خاکستری… در وسط حیاط زیرزمینی وجود داشت که رویش را پوشانده بودند. بیشتر شبیه پناهگاه بود. اما هر بار بچه ها شیطنتی می کردند، ناظم و معلم ها از آن برای تهدید استفاده می کردند که چند ساعتی را آنجا به تنهایی نگه مان دارند. هرچند هیچ گاه اینکار را نکردند. اما تهدید و ترسش در وجودمان برای تمام سال هایی که در آن مدرسه درس خواندیم ماند.

وقتی این لحظه را که همکارم ثبت کرده بود میدیدم، انگار حسرتی در دلم تازه شد. بیاد رنگ ها افتادم، بیاد خودم که چقدر از کودکی رنگ ها را دوست داشتم و در هیچ کدام از مقاطعی که گذراندم رنگی جز خاکستری و گاهی سبز لجنی آن هم برای پرده های کلاس بیادم نمانده است. چه رنگ هایی که میشد باشند و امید ببخشند و از ما دریغ کردند، مثل رنگ های این روزهای زندگی مان… !

پ.ن۱: مصرع کوتاه آغازی، بخشی از شعر رامین مظهر عزیز است.

پ.ن۲: این کودک زیبا و کنجکاو نامش بنیامین یکی از شاگردان مدرسه است که در حیاط کتابخانه ی مدرسه این لحظه ی زیبا را خلق کرده است.

 

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط