ابراهیم

۱۴۰۰-۲-۸-ابراهیم

نزدیک بیمارستان و از دیدار یک فامیل که کرونا گرفته است بر می گشتم که چشمم به این پسر افتاد که روی سکوی جلو بانک نشسته و ترازویی هم روی زمین گذاشته بود. از روبرویش که رد شدم نگاهش کردم، دیدم او هم نگاه کرد. چشمانم را کمی گِرد کرده و همچنان نگاهش کردم، دیدم او هم اخمهایش را درهم کشیده و باز نگاهم کرد. تا چند قدمی همینجور چشم در چشم هم بودیم. از این جسارتش خوشم آمد و خنده ام گرفت. ماسک به صورتم بود، لبخندم را نمی دید. برگشتم روبرویش و گفتم: خوبی؟

گفت: خوبستُم!

حدسم درست بود برای همین گفتم: جوری بَخَیری؟

دیدم لبخند زد و گفت: آ. باز گفتم: مانده نباشی. با نیشخندی گفت:جورباشی!

گفتم نامت چیست؟

گفت ابراهیم.

گفتم: ابراهیم چی بَد بَد سَی می کنی طرف آدم؟ بیخی ترساندی مَرَه.

گفت: اول تو سَی کَدِی!

گفتم:خو خَی می بخشی ابراهیم خان!

دیدم وقت حرف زدن چشمانش یکسره به آنسوی پیاده رو است. نگاه کردم که مردی جوان نشسته و جلو رویش چند تا مداد و خط کشهای که طرحهای رنگ و وارنگ می کشند و چند بسته برچسب های رنگی و چند تا خودکار گذاشته برای فروش. نزدیک تر رفته و پرسیدم: بچِت است؟

گفت: آ.

باز پرسیدم:چند ساله است؟ گفت: هفت ساله.

گفتم مدرسه می رود؟

گفت نه. چند ماه میشه که از کابل آمده ایم، اینجا را بلد نیستم.‌

خودم را معرفی کرده و گفتم خانه تان کجاست. نام یک محله را گفت. گفتم صبر کن. یادم آمد که یکی از دوستانم در همان منطقه مدرسه داشت. زنگ زدم و از همکارم پرسیدم. گفت محله شان نزدیک ماست. در باره ی ابراهیم و شکورا گفتم.

گفت الان که آخرهای سال است اما برای سال دیگه نام نویسی می کنیم. شماره خودم و آن دوست را به پدر ابراهیم دادم و گفتم تابستان ببرشان نام نویسی کن. باز اگه مشکلی پیش آمد به من زنگ بزن.‌ با خوشحال گفت خدا خیرت بِتَه. به خدا مانده بودم مکتب بچه ها را چی کنم؟ شکورا بسیار بیتابی می کرد که میخواهم مکتب بُرُم. شکورا در کابل درس می خواند. اینجا که آمدیم چند تا مدرسه بردم گفت باید کارت داشته باشید. ما که هیچی نداریم. گفتم اینجا ببر هیچی نمی خواهد. وقت رفتن ابراهیم را صدا زده و گفتم بیا که یک عکس پرتاب کنیم باهم. وقت عکس انداختن داشت لبخند می زد که به شوخی گفتم: یک کمی خودته همو رقم قار بگی ابراهیم! گفت: باشه و با شیطنت کودکانه ای گفت: خوب خو ترسیده بودی!

از شنیدن این حرف ابراهیم بلند خندیدم و رو به ابراهیم و پدرش گفتم: خیر است ابراهیم جان، نَو آمده ای. چند ماه دیگه اینجا بانی کرک و‌ پرت خواهد ریخت و خوب لَخ که شدی مثل ما واری بسیار عاجز میشی و دیگه ایی رقمی طرف کسی سَیل نمی کنی! پدرش گفت: ها وَلٓه د مُلک غریب استیم باید شولّه خوده بخوریم، پرده خوده بکنیم!

پانویس:

جوری بَخیری: حال و احوالت خوبه؟

مانده نباشی: خسته نباشی

بد بد سی کردن: چپ چپ نگاه کردن

بیخی: بسیار

مَرَه: مرا

سَی کَدی: نگاه کردی

خو خَی: خوب خیر است. اشکالی نداره.

بیتابی: بی قراری

همو رقم: همانجور

قار: قهر و عصبانی

لَخ: کَل کرده، کچلِ کچل. مرغ یا خروسی که دم و پرهایش را کنده باشند!

مثل ما واری: شبیه ما

عاجز: آنجا به آدم یا حیوان آرام و سربه زیر عاجز یا عاجزک می گویند.

ها وله: آره به خدا

مُلک: کشور

شوله: شله

شوله ات را بخور و پرده ات را بکن: از بیخ بیخ دیوار برو و بیا و کاری هم به کار کسی نداشته باش. آهسته بیا و آهسته برو.

 

Add a comment

*Please complete all fields correctly

پست های مرتبط

letter
Snake Shark
farhang school